روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٠٣ - روزشمار جنگ پنجشنبه / ١٦ مهر ١٣٦٦ / ١٤ صفر ١٤٠٨ / ٨ اکتبر ١٩٨٧
یکی دیگر از شناورها که موتورش آتش گرفته بود و برادران داخل آن در حال تدافع بودند، هلی کوپتری بالای سرش آمد و آنها را به رگبار بست و سرنشینان آن شناور پس از یک درگیری نابرابر با دژخیمان امریکایی به فیض شهادت نائل شدند. در آن لحظه تمام بچه ها ذکر می گفتند. هر کسی زمزمه ای بر لب داشت و هر عاشقی معشوق واحدی را صدا می کرد؛ نام مقدس "فاطمه الزهرا(س)" را بر لب آوردم و از مولایمان حضرت "اباعبدالله(ع)" خواستم که باعث نجات ما بشود تا در صحنه های دیگر هم با دشمنان اسلام مبارزه کنیم و از گناهانی که مرتکب شده ایم، پاک گردیم.
در داخل آب و در آن فضا احساس کردم که توانم از دست رفته است ولی ذکر و یاد خدا نیروی عجیبی در من به وجود می آورد. وقتی می خواستم شنا بکنم، متوجه شدم که پای راستم حرکت نمی کند، فهمیدم پایم با گلوله های خفاشان امریکایی مجروح شده است. دستم را به صورتم کشیدم، دیدم که پوست صورتم کنده شده، وقتی دست هایم را لمس کردم پوست دست هایم در کف دستم جمع شد، متوجه شدم که بدنم سوخته است. در طول ٩٠ دقیقه ای که در آب بودیم هلی کوپترهای امریکایی بر بالای سر بچه ها حرکت می کردند و آنها را یکی یکی به رگبار می بستند. در سمت راستم، صدای یکی از بچه ها را که طلب کمک می کرد شنیدم، اما یکباره هلی کوپتری به او نزدیک شد و صدایش دیگر شنیده نشد.
لباس هایم که باعث سنگینی من در آب شده بود، درآوردم و برای اینکه بتوانم از گلوله های هلی کوپترها در امان باشم، جلیقه نجات را هم از تنم درآورده و روی آب رها ساختم و هنگامی که حس می کردم هلی کوپتر به طرف من می آید زیر آب می رفتم و پس از عبور آن دوباره به سطح آب می آمدم. در آن لحظات یکی از برادرها صدا میزد که به طرف بویه[چراغ دریایی] بیایید.
چون جریان آب برخلاف جهت بویه بود، لذا هر چه تلاش می کردیم، آب ما را پایین می برد. کم کم توانم رو به تحلیل می رفت و چون پایم تیر خورده بود و مرتب به زیر آب می رفتم و به بالا برمی گشتم، دیگر رمقم تمام شده بود که به یکباره دیدم شناوری به طرف من می آید، احتمال می دادم که شناور خودی باشد، خوشحال شدم، به سمتش شنا کردم که ناگهان متوجه شدم امریکایی هستند. تفنگداران ویژه امریکایی با هیکل های بزرگ و سلاح های مدرن دور تا دور شناور ایستاده بودند و همه به طرف من نشانه روی می کردند. مجدداً توکل به خدا کردم و رضای خدا را طالب شدم، طنابی را که انداخته بودند، گرفتم و آنها مرا به طرف شناور کشیدند، مردد بودم که طناب را رها کنم یا نه، که در یک لحظه متوجه شدم موهای سرم دردست یک غول امریکایی می باشد. در حالی که نصف بدنم هنوز داخل آب بود، صحنه کربلا و همان لحظه ای که در گودال قتلگاه سر امام حسین(ع) را جدا کردند، در نظرم شکل گرفت. امریکایی انسان نما محکم سر مرا به لبة شناور کوبید که بینی ام شکست، حس کردم که الان سرم را جدا می کنند لذا با یک فشار خودم را داخل آب انداختم. امریکایی ها اسلحه هایشان را به طرفم نشانه گرفتند و دوباره طناب انداختند. با خود گفتم شاید با اسیر شدن بتوانم زنده بمانم تا پرده از جنایت این جنایت کاران بردارم. طناب را گرفتم، مرا گرفتند و داخل شناور انداختند و با دستبندهای مخصوص دست ها و پاهایم را بستند و به کف شناور انداختند. دقایقی بعد یکی یکی بچه ها را از آب می گرفتند و به کف شناور می انداختند، اما چون کیسه ای بر روی سرمان بود، یکدیگر را نمی توانستیم ببینیم. از شدت درد جراحات بدن فریاد می زدم که ناجوانمردانه با قنداق تفنگ به پشتم زده می شد برای اینکه از کتک های آنان در امان باشم با تحمل درد، سکوت کردم. این شناور که حدس می زدم ناوچه باشد، نیم ساعتی در حرکت بود که نزدیک شناور دیگری پهلو گرفت. همان طور که با صورت در کف شناور افتاده بودم، یکی از امریکایی ها پاهایم را گرفت و از زمین بلند کرد و بعد مثل یک کیسه برنج به طرف بالا که شناور بزرگ بود پرتاب کرد. افراد داخل شناور بزرگ تر، گو اینکه عقدة بیش تری داشتند، از این رو با تمام وجودشان ما را می زدند. پس از اینکه امریکایی ها از زدن ما خسته شدند، ما را به اتاقی بردند. شخص نسبتاً جوانی که فارسی هم بلد بود، جلو آمد و از من مشخصات فردی خواست:
- اسم؟ - رضا