ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٦٩ - بحث روايتى رواياتى در ذيل آيات نخست سوره تحريم و شان نزول آن آيات
مساله زمامدارى ابو بكر و عمر بعد از رحلت خود بود، چون ترسيد اشاعه پيدا كند.
اشكالى كه متوجه اين دو روايت است اين است كه كجاى اين كار كرامت و بزرگوارى است، آيا افشا كردن ماجراى ماريه (كه يك مساله خانوادگى است بزرگوارى است)؟! و يا پنهان كردن زمامدارى ابو بكر و عمر بزرگوارى است؟ يا اينكه اگر كرامتى باشد در عكس اين قضيه است؟ يك انسان بزرگوار همواره مسائل خانوادگى و ناموسى خود را پنهان مىدارد، و مسائل اجتماعى را در اطلاع همه مىگذارد.
علاوه بر اين، سبب نزول آيه از عمر بن خطاب به چند طريق روايت شده، و در روايات او اسمى از اين ماجرا برده نشده، مثلا در عدهاى از كتب حديث نظير بخارى[١] و مسلم[٢] و ترمذى[٣] از ابن عباس روايت شده كه گفت: من همواره حريص بودم، از عمر جريان دو نفر از همسران رسول خدا ٦ را كه آيه(إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما) در باره آنان نازل شده بپرسم: تا آنكه سالى عمر به حج رفت، من نيز با او حج كردم، در بين راه عمر از جاده منحرف شد، (من حس كردم مىخواهد دست به آب برساند) مشك آب را گرفتم، و با او رفتم، ديدم بله در نقطهاى نشست، ايستادم تا كارش تمام شد، بعد آب به دستش ريختم تا وضو بگيرد، (و يا دست خود را بشويد).
آن گاه گفتم: اى امير المؤمنين آن دو زن از زنان رسول خدا ٦ كه خداى تعالى در بارهشان فرموده:(إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما) كيانند؟
گفت: اين از تو عجب است، اى ابن عباس، آن دو زن عايشه و حفصه بودند، آن گاه شروع كرد جريانشان را برايم نقل كرد.
و گفت: ما مردم قريش و اهل مكه زنان را توسرى خور خود داشتيم، و بر آنان مسلط بوديم، و چون به مدينه مهاجرت كرديم، به مردمى برخورديم كه توسرى خور زنان خود هستند، و زنانشان بر آنان تسلط دارند، رفته رفته زنان ما هم شروع كردند از زنان مدينه چيز ياد گرفتن، روزى من به همسرم غضب كردم، و با او قهر نمودم، ولى او مرتب از در آشتى در مىآمد، و من آشتى نمىكردم، همسرم گفت چرا آشتى نمىكنى، (تو كه از پيغمبر بالاتر نيستى)، به خدا قسم زنان پيغمبر اگر بين يكى از آنها با پيغمبر اختلافى بيفتد، اين كدورت بيش از يك روز طول نمىكشد، روز قهر مىكند و شب آشتى. گفتم: زنان پيغمبر هم هر كدامشان چنين
[١] صحيح بخارى، ج ٧، ب ٨٣، كتاب نكاح، ص ٣٦.
[٢] صحيح مسلم، ج ١٠، كتاب طلاق، ص ٩٠.
[٣] صحيح ترمذى، ج ٥، ب ٦٦، ص ٤٨.