ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٦ - اشاره به اختلاف در باره اينكه معراج پيامبر
پروردگارم[١].
مؤلف: سبحه همانطور كه در حديث تفسير شده عبارت است از جلال، و چيزى است كه بر تنزه خداى تعالى از نواقص خلقش دلالت مىكند كه برگشت اين نيز به همان جلال است، و حاصل ذيل روايت اين است كه: آن حضرت پروردگار خود را از راه مشاهده آياتش بديد.
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه(وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى) آمده كه امام فرمود در آسمان هفتم[٢].
باز در آن كتاب در ذيل آيه(إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى) امام فرمود: وقتى حجاب از بين خداى تعالى و بين رسول گراميش برداشته شد، نور سدره پوشيده گشت[٣].
[اشاره به اختلاف در باره اينكه معراج پيامبر ٦ جسمانى و روحانى يا فقط روحانى بوده]
مؤلف: و در مطالب گذشته رواياتى ديگر نيز هست، و ما در اول تفسير سوره اسراء رواياتى را كه جامع داستان معراج است نقل كرديم.
و در آنجا در ذيل همان روايات اختلافى را كه علماء در معراج آن حضرت كردهاند نقل نموديم كه: بعضى گفتهاند: در خواب صورت گرفته، و بعضى گفتهاند: در بيدارى بوده، آنهايى هم كه گفتهاند در بيدارى بوده، اختلاف كردهاند كه آيا با روح و بدن ماديش هر دو به معراج رفته و يا تنها با روحش، و از ابن شهرآشوب (صاحب مناقب) نقل كرديم كه گفته است: اعتقاد شيعه اين است كه معراج از مسجد الحرام تا مسجد اقصى با روح و جسم هر دو بوده، و آيه اسراء هم بر همين مقدار دلالت دارد، و اما از مسجد اقصى تا آسمانها، بعضى از علماى اسلام گفتهاند: آن نيز با جسم و روح هر دو بوده، و بسيارى از علماى شيعه نيز با ايشان موافقت كردهاند، و بعضى ديگر گفتهاند كه: از مسجد اقصى تا آسمان تنها روحانى بوده، و بعضى از علماى متاخر نيز متمايل به اين قول شدهاند.
و به نظر ما عيبى در اين قول نيست- البته اگر قرائنى كه همراه با آيات و روايات هست آن را تاييد كند- چيزى كه هست در اين صورت لازم است جنت الماوى در آيه(عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى) را حمل بر جنت برزخ كنيم، و بگوييم: منظور از اينكه فرمود: جنت الماوى نزد سدره بود، اين است كه بهشت برزخى با سدرة المنتهى نوعى ارتباط و بستگى دارد، هم چنان كه در روايات آمده كه قبر انسانها يا باغى از باغهاى بهشت، و يا حفرهاى از حفرههاى دوزخ
[١] تفسير نور الثقلين، ج ٥، ص ١٥٥ به نقل از تفسير قمى.
[٢] ( ٢ و ٣) تفسير قمى، ج ٢، ص ٣٣٥.
[٣] ( ٢ و ٣) تفسير قمى، ج ٢، ص ٣٣٥.