ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٦٢٢ - صفات رذيله برخى از دشمنان دين كه داراى مال و فرزند هستند و خدا پيامبر
نيز به كسى تفسير شده كه خود بسيار مىخورد، و از خوردن ديگران جلوگيرى مىنمايد، و نيز به كسى تفسير شده كه مردم را با بهانهگيريهاى خود به زندان و شكنجه مىكشاند.
و كلمه زنيم به كسى گفته مىشود كه اصل و نسبى نداشته باشد. بعضى[١] گفتهاند به معناى كسى است كه از زنا متولد شده، و خود را به قومى ملحق كرده باشد، و در واقع از آن قوم و دودمان نباشد. بعضى[٢] ديگر گفتهاند: زنيم كسى است كه به لئامت و پستى مشهور باشد. بعضى[٣] ديگر گفتهاند: كسى است كه در شرارت علامتى داشته باشد، كه با آن شناخته شود، و چون در محفلى سخن از شرارت رود، او قبل از هر شرورى ديگر به ذهن در آيد، و اين چند معنا همه به هم نزديكند.
پس اين نه صفت رذيله، اوصافى است كه خداى تعالى بعضى از دشمنان دين را كه پيامبر ٦ را به اطاعت خود و مداهنه دعوت مىكردند توصيف كرده، و در حقيقت جامع همه رذائل است.
(عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ)- معنايش اين است كه شخص مورد نظر بعد از آن معايب و رذائلى كه برايش ذكر كرديم عتل و زنيم هم نيز هست. بعضى[٤] از مفسرين گفتهاند از تعبير بعد ذلك فهميده مىشود كه دو صفت اخير از ساير رذائلى كه برايشان شمرد بدتر است.
و ظاهرا در اين جمله اشارهاى است به اينكه شخص مورد نظر آن قدر داراى صفات خبيث است كه ديگر جا ندارد در امر حق از او اطاعت شود، و بر فرض هم كه از آن خبائث صرفنظر شود، وى فردى تندخو و خشن و بىاصل و نسب است كه اصلا نبايد در جوامع بشرى به مثل او اعتنا شود، بايد از هر جامعهاى طرد شود، و افراد جامعه نه به سخن او گوش دهند و نه در عملى پيرويش كنند.
(أَنْ كانَ ذا مالٍ وَ بَنِينَ) ظاهرا كلمه أن حرف لام در تقدير دارد، و تقدير آن لان باشد، و اين جار و مجرور متعلق به فعلى است كه از مجموع صفات رذيله مذكور استفاده مىشود، و معنايش اين است كه: او چنين و چنان مىكند براى اينكه مالدار است . و خلاصه مالدارى ياغيش كرده، به نعمت خدا كفران مىورزد، و در نتيجه بيگانگى از خدا، تمامى رذائل خبيثه در دلش پيدا شده، بجاى اينكه شكر خدا را در برابر آن اموال بجا آورد، و نفس خود را اصلاح كند كفران مىورزد، و بنا بر اين، آيه شريفه در افاده مذمت و تهكم، جارى مجراى آيه شريفه
[١] ( ١ و ٢ و ٣) مجمع البيان، ج ١٠، ص ٣٣٤.
[٢] ( ١ و ٢ و ٣) مجمع البيان، ج ١٠، ص ٣٣٤.
[٣] ( ١ و ٢ و ٣) مجمع البيان، ج ١٠، ص ٣٣٤.
[٤] روح المعانى، ج ٢٩، ص ٢٧.