جهان بینی توحیدی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧
اضافی وجود نداشت ، تا بشر زراعت را کشف کرد و امکان تولید اضافی و در نتیجه امکان کار کردن گروهی و خوردن و کار نکردن گروهی دیگر پیدا شد و همین امر منجر به اصل مالکیت گشت . اصل مالکیت اختصاصی و به تعبیر دیگر تعلق اختصاصی مال و ثروت - یعنی منابع تولید از قبیل آب و زمین و ابزار تولید از قبیل گاوآهن - به گروه خاص ، روح جمعی را متلاشی کرد و جامعه را که به صورت " واحد " میزیست به دو نیم کرد : نیم برخوردار و بهرهکش و نیم محروم و بهرهده و زحمتکش . جامعه که به صورت " ما " میزیست ، به صورت " من " ها درآمد و انسان به واسطه پیدایش مالکیت از درون خود با خود واقعیاش که خود اجتماعی بود و خود را عین انسانهای دیگر احساس میکرد ، بیگانه شد و به جای اینکه خود را " انسان " احساس کند ، " مالک " احساس کرد و با خود بیگانه شد و کاستی گرفت . تنها با بریدن این قید و این تعلق است که انسان بار دیگر به یگانگی اخلاقی و سلامت روانی و هم به یگانگی اجتماعی و سلامت اجتماعی باز میگردد . حرکت جبری تاریخ به سوی این یگانگیهاست . مالکیتها که وحدت انسانی را تبدیل به کثرت و جمع او را تبدیل به تفرقه کرده است ، مانند همان کنگرههایی است که مولوی در مثل زیبای خویش آورده که نور واحد و منبسط آفتاب را تقسیم و قسمت قسمت میکند و منشا پیدایش سایهها میگردد . البته سخن مولوی ناظر است به یک حقیقت عرفانی ، یعنی ظهور کثرت از وحدت و بازگشت کثرت به وحدت ، ولی با یک تحریف و تاویل ، تمثیلی برای این نظریه مارکسیسم شمرده میشود .