اطلاعات نظامی در اسلام - مناصره، عبدالله علي سلامه محمد؛ مترجم عبدالحسين بينش - الصفحة ١٨٢ - مطلب اوّل كيفر جاسوس مسلمان
مالكىها و ابن قيم جوزى و زيديه است. [١]
شافعى گفته است: هرگاه كه مرد موجّهى از روى نادانى به جاسوسى اقدام كند-چنان كه از حاطب، با جهالت سرزد و او متّهم نبود-دوست دارم كه از او فروگذار شود و اما اگر فردى بىبند و بار جاسوسى كرد، امام مىتواند او را تعزير كند [٢]و ابن قيم جوزى معتقد است كه قتل يا ابقاى او به امام باز مىگردد. [٣]
دلايل نظريۀ اوّل: عبدالله بن ابى رافع [٤]از على (ع) چنين روايت مىكند: رسول خدا (ص) من، زبير و مقداد بن اسود [٥]را فرستاد و گفت: برويد تا به روضۀ خاخ برسيد، در آنجا زنى است در هودج و نامهاى همراه دارد، آن نامه را از او بگيريد. ما حركت كرديم؛ و اسبان به سرعت مىتاختند تا به آن روضه رسيديم و زنى را در هودج ديديم. از او خواستيم كه نامه را بيرون بياورد، گفت: با من نامهاى نيست. دوباره گفتيم: يا نامه را بيرون مى آورى يا جامهات را مىكنيم؛ و او نامه را از داخل موهاى بافتهاش بيرون آورد و ما آن را نزد پيامبر خدا (ص) برديم. در آن نامه چنين آمده بود:
از حاطب بن ابى بلتعه به مشركان مكّه، شما را به برخى از كارهاى رسول خدا (ص) خبر مىدهم. پس رسول خدا (ص) فرمود: «اى حاطب اين چيست؟» گفت: اى رسول خدا درباره من شتاب مكن، من مردى هم پيمان قريشم، ولى از آنان نيستم. مهاجرانى كه با تو هستند، در مكّه خويشاوندانى دارند كه اموالشان را نگهدارى و خانوادههايشان را سرپرستى مىكنند. من كه اين را نداشتم، فكر كردم به آنها خدمتى بكنم كه حامى خويشاوندان من باشند. من اين
[١] -ر. ك: ابو يوسف، كتاب الخراج، ص ١٩٠؛ تكملة المجموع شرح المهذب، ناشر، مكتبة السلفيه، مدينه منوره، م ١٩، ص ٣٤٠؛ شيرازى، المهذب، ج ٢، ص ٢٤٣؛ شافعى، الام، ج٤، ص ١٦٦؛ املاء السرخسى، شرح السير الكبير، ج ٥، ص ٢٠٤؛ ابن قيم جوزى، زاد المعاد، ط ١،١٩٧٩، ج ٣، ص ١١٥؛ صحيح مسلم، به شرح نووى، دار احياء التراث العربى،١٩٧٣ م، ج ١٢، ص ٥٢-٥٣؛ بيهقى، السنن الكبرى، ج ٩، ص ١٤٧؛ عظيم آبادى، عون المعبود، ط ٢،١٩٦٨، ج ٧، ص ٣١٠؛ احمد شلبى، الجهاد و النظم، ط ٢، ص ١١٥؛ ابو ليل، اسس العلاقات الدوليه، ص ٣٥٣؛ محمد المعراوى، شريعة الحرب فى الاسلام، ص ٣٣٩؛ رامينى، الجهاد و النظم، ص ١٢٨.
[٢]
[٣] -ر. ك: ابنقيم جوزى، زادالمعاد، ط ١٩٧٩ م، ج ٣، ص ٤٢٣؛ محمدالمعراوى، شريعةالحرب، فىالاسلام، ص ٣٣٩.
[٤]
[٥]