ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٢ - سنت هاى نيكو
سنت هاى نيكو
عنايات حسينى به حاج اسماعيل دولابى
اشاره:
مرحوم حاج اسماعيل دولابى از بزرگان اهل معرفت بودند كه در پى كسب رضايت پدر، دست ازخواسته قلبى و آرزوى بزرگش كه تحصيل علم در حوزه نجف اشرف بود برداشت و به همين سبب مورد عنايت ويژه حضرت اباعبدالله الحسين (ع) قرار گرفت. شرح ماجرا را از زبان خودشان پى مىگيريم.
در ايام جوانى به همراه پدرم به نجف اشرف مشرّف شده بودم. به شدّت تشنه علوم و معارف دينى بودم. با تمام وجود خواستار اين بودم كه در نجف بمانم و در حوزه تحصيل كنم ولى پدرم كه مسن بود و جز من پسر ديگرى كه بتواند در كارها به او كمك كند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود.
در حرم اميرالمؤمنين (ع) به حضرت التماس مىكردم كه ترتيبى دهند كه در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سينهام را به ضريح فشار مىدادم و مىماليدم كه موهاى سينهام كنده و تمام سينهام زخم شده بود. حالم به گونهاى بود كه احتمال نمىدادم به ايران برگردم. به خود مىگفتم يا در نجف مىمانم و مشغول تحصيل مىشوم و يا اگر مجبور به بازگشت شوم همين جا جان مىدهم و مىميرم. با علما نجف هم كه مشكلم را در ميان گذاشتم تا مجوّزى براى ماندن در نجف از آنها بگيرم به من گفتند كه وظيفه تو اين است كه رضايت پدرت را تأمين كنى و براى كمك به او به ايران بازگردى. در نتيجه نه التماسهايم به حضرت امير كارى از پيش برد و نه متوسّل شدنم به علماى مرا به خواستهام رساند. تا اينكه با همان حال ملتهب همراه پدرم به كربلا مشرّف شديم. در حرم حضرت اباعبدالله (ع) در بالاسر ضريح حضرت همه چيز حل شد و آن التهاب فرو نشست و كاملًا آرام شدم. به طورى كه هنگام مراجعت به ايران حتى جلوتر از پدرم و بدون هر گونه ناراحتى به راه افتادم و به ايران بازگشتم.
در ايران اوّلين كسانى كه براى ديدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند دو نفر آقا سيد بودند. آنها را به اتاق راهنمايى كردم و خودم براى آوردن وسايل پذيرايى رفتم. وقتى داشتم به اتاق بر مىگشتم جلوى در اتاق پردهها كنار رفت و حالت مكاشفهاى به من دست داد و در حالى كه سفره به دست بود حدود بيست دقيقه در جاى خود ثابت ماندم. ديدم بالاى سر ضريح امام حسين (ع) هستم و به من حالى كردند