ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - وارستگى
وارستگى
محمدرضا اكبرى
يزيدبن معاويه فرزندى داشت كه او را معاويه نام گذارد، وقتى يزيد مرد خلافت به او رسيد امّا پسر يزيد خلافت را نپذيرفت و در يك سخنرانى چنين گفت: اى مردم! من تمايلى به رياست بر شما ندارم و به خاطر ناخشنودى شما امنيتى هم احساس نمىكنم بلكه ما گرفتار شما و شما گرفتار فرمانروايى ما شديد.
ّم معاويه با علىبن ابىطالب كه به خاطر پيشقدمى و سابقهاش در اسلام، شايسته خلافت بود بر سر خلافت جنگيد و مىدانيد كه مرتكب چه اعمال زشتى شد و چه كارهاى زشتى را به همراهى او انجام داديد و در پايان گرفتار اعمال خود شد و در گور فرو رفت. آن گاه خلافت به پدرم يزيد رسيد و سزاوار بود كه آن را نمىپذيرفت زيرا شايستگى آن را نداشت. او هم مرتكب كارهاى ناپسند شد و اعمال خود را نيكو دانست، مدت حكومتش كوتاه و به زودى آثارش نابود گرديد و شعله فسادش خاموش شد و حال اعمال زشت او غم مرگش را از ياد ما برده است.
سپس گفت: اينك من سومين نفر اين خانواده هستم كه افراد بىعلاقه به خلافت من بيشتر از علاقهمندان به آن هستند، من هرگز بار گناه شما را به دوش نمىگيرم، هر چه خود مىدانيد عمل كنيد و خلافت را به هر كه مىخواهيد بسپاريد.
مروان برخاست و گفت: شما به روش عُمر عمل كنيد.
او پاسخ داد: اى مروان! مرا با فريبكارى از دينم دور مىكنى؟ والله! اگر خلافت غنيمتى بود ما به سهم خود رسيديم و اگر شرّ و گرفتارى بود براى نسل ابوسفيان كافى است. آن گاه از منبر پايين آمد.
مادرش به او گفت: اى كاش لكه خونى مىبودى!
پسرش گفت: دوست داشتم كه چنين مىبودم و نمىفهميدم كه خداوند آتشى دارد كه هر كس با او مخالفت كند و حق ديگرى را غصب نمايد، به آن آتش، عذاب مىكند.[١]
امام على (ع) فرمود:
شما به آبادانى خانه بقا (آخرت) نيازمندتر از آباد كردن خانه فنا (دنيا) هستيد[٢]
پىنوشتها:
برگرفته از كتاب قصههاى تربيتى/ محمدرضا اكبرى/ انتشارات مسجد مقدّس جمكران
[١]. بحارالانوار، ج ٤٦، ص ١١٨.
[٢]. غرر الحكم