ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٦ - درجات نور
آفريد، نور من بود.»[١]
جابرابن عبدالله مىگويد: به رسول خدا (ص) عرضه داشتم: اولين چيزى كه خداوند آفريد، چه بود؟ حضرت (ص) فرمودند: «نور پيامبر تو. خداوند [ابتدا] آن را، و سپس همه خيرات را از آن آفريد.»[٢] و آن حضرت، آورنده كتاب و دين نورانى است كه بعداً درباره آن سخن خواهيم گفت.
٣. قرآن كريم: خداوند متعال فرموده است:
فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا.[٣]
پس به خدا و پيامبر او و آن نورى كه ما فرو فرستاديم، ايمان آورديد.
و فرموده است:
يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً.[٤]
اى مردم، در حقيقت براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده است، و ما به سوى شما نورى تابناك فرو فرستادهايم.
و آن كتابى روشن و روشنكننده، نور و هدايت، و آشكار و آشكار كننده است.
رسول خدا (ص) فرمودند: «همانا اين قرآن، ريسمان خدا و نور مبين است».[٥]
پس هر قدر انسان قلب خود را به روى قرآن بگشايد، آن را قرائت نمايد و مورد تدبير قرار دهد، آن نور به قلب او نيز تابيده مىشود. از امام على (ع) روايت شده كه فرمود: «قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتارهاست، و در آن تفقه نماييد كه بهار قلبهاست، و از آن شفا بجوييد كه شفاى سينههاست، و آن را به نيكويى تلاوت كنيد كه نيكوترين قصههاست.»[٦]
روايت شده است كه گروهى از اصحاب رسولخدا (ص) در شب به تلاوت قرآن مشغول بودند، در حالى كه نورى از آنان ساطع بود. امام على (ع) فرمودند:
«آيا شما را خبر ندهم درباره آنچه از رسول خدا شنيدم؟ همانا رسول خدا (ص) روزى سپاهى را به مصاف قومى از سرسختترين كفار روانه ساختند، اما خبرشان به تأخير افتاد و قلب آن حضرت نگران بود، پس فرمود: اى كاش، كسى بيايد كه خبرى از ايشان داشته باشد و ما را از اوضاعشان آگاه نمايد. در همان حال خبر رسان آمد و خبر آورد كه آنان بر دشمنانشان پيروز شده، [خطر] شان را دفع نموده، ايشان را كشته، زخمى و اسير ساخته، اموالشان را به غنيمت گرفته، و زنان و فرزندانشان را به اسارت درآوردهاند.
وقتى كه آن قوم نزديك مدينه رسيدند، رسول خدا همراه با اصحاب به استقبالشان رفتند. رهبر آنان «زيدبن حارثه» بود كه پيامبر خدا (ص) وى را به فرماندهى آنان منصوب فرموده بود. هنگامى كه زيد رسول خدا را ديد، از شتر پياده شد و به سوى آن حضرت آمد و پايشان را بوسيد، سپس دست و پايشان را بوسيد، پس رسول خدا او را در آغوش گرفتند و سرش را بوسيدند. آن گاه «عبدالله بن رواخه» به سوى پيامبر (ص) آمد و دست و پاى حضرت را بوسيد و رسول خدا وى را به سينه چسبانيدند. بعد از او «قيس بن عاصم منقرى» آمد و دست و پاى حضرت را بوسيد و رسول خدا (ص) نيز وى را در آغوش گرفتند. سپس ديگر افراد سپاه فرود آمدند و به درود و صلوات بر آن حضرت (ص) پرداختند، و رسول خد (ص) براى آنان طلب خير نمود، آن گاه به ايشان فرمود: مرا از حال و وضعيتتان در برابر دشمن مطلع نماييد؛ در حالى كه همراه آنان تعدادى از اسراى آن قوم، فرزندان، همسران مقدار زيادى از اموالشان- از طلا و نقره- بودند. پس گفتند: اگر ماجراى ما را بدانيد، سخت شگفتزده بسيار خواهيد شد.
رسول خدا (ص) فرمودند: من آن را نمىدانستم تا اين كه اكنون جبرئيل مرا از آن مطلع نمود، و من چيزى از كتاب خدا و دينش را نمىدانم تا آنكه پروردگارم مرا از آن آگاه نمايد، همانطور كه فرمود:
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ.[٧]
و همين گونه، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم. تو نمىدانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است؟] ولى آن را نورى گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مىنماييم، و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مىكنى.
ولى اين برادرانتان آن را بازگو نمودند تا شما را تصديق كنم و جبرئيل مرا از راستىتان خبر داد.
پس آنان گفتند: اى رسول خدا! هنگامى كه ما نزديك شديم، خبرچينى را فرستاديم تا براى ما از تعداد و وضعيت دشمن خبر بياورد. پس بازگشت و خبر داد كه آنان هزار مرداند و ما دو هزار مرد بوديم؛ در حالى كه آن قوم از شهرشان با هزار مرد خارج شده و سه هزار تن را در آن باقى گذارده بودند تا ما گمان كنيم كه آنان- جملگى- همان هزار مرداند. همچنين فرستاده ما خبر آورد كه آنان در بين خودشان مىگفتند: ما هزار نفريم و آنان [يعنى ما] دو