ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - شفاى مادر شهيد
بدهد و اگر من تا صبح فردا شفا يابم و پايم به زمين برسد، ديگهاى مسجد المهدى (ع) و ديگهاى مربوط به عزاداريت را در منزل عمهام خواهم شست.
بعد از عزادارى به منزل آمدند و خوابيدند. هنگام نماز صبح بيدار شده و پس از نماز عرض كرد:
يا امام حسين (ع)؛ صبح عاشورا شد ولى خبرى از پاى من نشد!!
هنوز هوا تاريك بود كه مجدداً خوابيدند. در خواب ديدند كه در مسجدالمهدى (ع) هستند و مىگويند: هيأتى به مسجد مىآيد، با خود گفت: بروم و ببينم چه كسانى هستند؟ ديدند هيأتى فوقالعاده منظم با لباسهاى سفيد، سربندهاى مشكى وكفنى تقريباً خونآلود به گردن، وارد مسجد شدند و شهيد سيد محمد سعيد آل طه نوحهخوانى مىكنند و بقيه سينه مى زنند، با خود گفت: سيدمحمد كه شهيد شده بود! يك مرتبه متوجه شدند فرزند شهيدشان محمد معماريان نيز در جلوى هيأت حركت مىكنند و بقيه هم از دوستان شهيد فرزندشان هستند، به اين ترتيب، برايشان مسلم شد كه هيأت مربوط به شهداست.
بعد از اتمام سينهزنى، فرزند شهيدش جمعيت را دور زد و كنار پرده به طرف مادر آمد و همديگر را در آغوش گرفتند. در اين هنگام يكى ديگر از شهيدان نزديك آنان آمده و گفت: سلام حاجخانم! خدا بد ندهد! چه شده است؟ محمد گفت: نه! مادر من مريض نيست، مادر، اينها چيست (كه به پايت) بستهاى؟ گفت: چيزى نيست، چند روزى است پايم درد مىكند و با عصا راه مىروم انشاءالله خوب مىشود. محمد گفت: مادر جان چند روزى است كه با دوستان به كربلا رفتيم، از ضريح امام حسين (ع) شال سبزى براى شما آوردهام و مىخواستم به ديدن شما بيايم ولى دوستان گفتند، صبر كن با هم