ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - ٢ فتح حسينى
ما اين كتاب را به حقّ بر تو نازل كرديم، تا ميان مردم به [موجب] آنچه خدا به تو آموخته داورى كنى.
بنابراين وظيفه پيامبر (ص) صرفاً به ابلاغ رسالت محدود نمىشد، بلكه رهبرى مسلمين و اجراى شريعت الهى را در سراسر زمين، در بر مىگرفت. مسلمانان نيز ملزم به اطاعت از پيامبر (ص) كه اطاعت خداوند سبحان شمرده مىشود، هستند.
خداوند فرموده است:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ.[١]
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد. پس هر گاه در امرى [دينى] اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آن را به [كتاب] خدا و [سنت] پيامبر عرضه بداريد.
از اين آيه و آيات ديگر وجوب اطاعت از پيامبر اكرم (ص) آشكار مىشود. اين اطاعت علاوه بر حوزه تشريع، آنچه را كه آن حضرت (ص) به عنوان حاكم و رهبر مىفرمايد، نيز در بر مىگيرد و آن واجب است، زيرا خداوند متعال نسبت به آن امر نموده است. لذا حكومت اسلامى جزئى از اجزاى دين محسوب مىشود. پس از رحلت رسول خدا (ص) تلازم فكرى جديدى در اذهان مردم شكل گرفت و آن عبارت بود از اين كه ميان قداست پيامبر (ص) و تعاليم اسلامى از يك سو و قداست خليفه پيامبر يا كسى كه بر مسند حكومت تكيه مىزند، دلالت وجود دارد البته در اصل، جانشين رسولالله (ص) بايد از هيبت، احترام و وقار ويژهاى برخوردار باشد، زيرا او قائم مقام و جانشين رسول خدا (ص) در امر رهبرى امت و حفظ دين بر اساس اصول صحيح آن است. در نتيجه اوصافى همچون هيبت پس از رسول خدا (ص) به خليفه ايشان نيز انتقال مىيابد، جز آن كه تمام آنچه گفتيم تنها درباره خليفه مشروع (بر حق) و بر اساس فرمان خدا و رسول صادق است. و در اصل، چنين خليفهاى عالمتر، فهيمتر در امر دين، با تقواتر و شايستهتر بوده، ولىامر مسلمين، و مرجع رسمى آنان در امور دين و دنياى ايشان است. اما باكمال تأسف رايج شدن روش زورگويى و كسب ظالمانه و غاصبانه خلافت، باعث شد شأن و جايگاه بلندى كه از اوصاف خليفه مشروع بود، به خليفه غالب (نامشروع)، تسرى پيدا كند؛ خليفهاى كه هيچ گونه دليلى بر مشروعيت خلافتش جز قوه قاهره وجود نداشت. از آنجا كه خليفه- حاكم يا امير- جانشين رسول خدا (ص) محسوب مىشد، از تمام امكانات در اختيار آن حضرت (ص) بهره مىبرد. همچنين بدين واسطه تقدس و جايگاه معنوى كه اختصاص به پيامبر (ص) داشت، به وى انتقال مىيابد. به تدريج اين قداست در اذهان مردم رسوخ يافت، به حدى كه توجيهات و تعليمات صادر شده از سوى حاكم نامشروع، جزء محكمترين دستورات دين شمرده مىشد، و به دليل قداست خليفه پيامبر (ص) قداست مىيافت، هر چند كه بسيار از احكام اصيل دين به دور بود. بدين ترتيب فرامين و دستورات حكام اموى- همچون معاويه و يزيد- گونه اى از دين يا تعاليم دينى، و نه احكامى انحرافى و خارج از آن، شناخته شد. در چنين شرايطى بود كه خطر و بحران امت اسلام را فرا گرفت و گريزى از انجام قيامى مجاهدانه به منظور كشف حقيقت و ابطال تلازم فكرى مذكور، بين قداست حاكم و تعاليم حكومتى او، نبود.
امام حسين (ع) نسبت به اين حقيقت آگاه بود و مىدانست كه تاريخ از ايشان انتظار باز گرداندن امور به جايگاه اصلىاش را دارد. و سيدالشهداء (ع) حركت خود را به سمت هدف رفيع و مقصد بلند خويش آغاز نمود، در حالى كه مصداق اين گفتار بود كه:
إن كان دين محمّدٍ لم يستقم إلّا بقتلى فيا سيوف خذينى.
چنانچه دين محمد (ص) جز با قتل من پا برجا نمىماند، پس اى شمشيرها مرا دريابيد.
حسين (ع) پس از آن كه دانست دفع خطرهايى كه دين جد بزرگوارش را نشانه رفته، جز با شهادت او ممكن نيست، ايستادگى جاودانه خويش را به ظهور رساند. لذا حسين (ع) تجسم آن مسئوليت شرعى و تاريخى بود كه بر دوشش قرار داشت و از همين رو بود كه خود فرمود:
إنّى لم أخرج أشراً و لا بطراً و إنّما خرجت لطلب الإصلاح فى أمّة جدى، [أريد أن] آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر.
همانا من، براى هواپرستى و از روى زيادهخواهى خارج نمىشوم (قيام نمىكنم). [من] تنها براى اصلاح در امت جدّم قيام كردم. [مىخواهم] تا امر به معروف و نهى از منكر نمايم.
پس شعار و هدفى كه انقلاب امام حسين (ع) از آن سرچشمه گرفت، اصلاح در امت رسول خدا (ص) بود. چيزى كه بازگشت امت را به روش اسلامى صحيح، تضمين مىنمايد. از اين جا در مىيابيم كه انقلاب امام حسين (ع) طوفانى در برابر دشمن داخلى خطرناكى بود كه كيان امت را تهديد، قدرت آن را تضعيف و آن را از درون سست مىساخت، زيرا نيرنگ داخلى از توطئه خارجى خطرسازتر است.
انقلاب سيدالشّهدا (ع) (فتح حسينى) انقلاب آزادسازى امت بود، همچنان كه انقلاب در ارزشهاى دين بود و با خود تفكر، آگاهى، هوشيارى و مسئوليت تاريخى را به همراه داشت. از همين رو، نه تنها هيچ حاكمى پس از انقلاب امام حسين (ع) نتوانست، فقه، فقاهت، فرهنگ، وحى و يا قرآن و تفسير آن را دست آويز خود نمايد، بلكه ميان حكومت و سلطنت (اجرايى) و عناوينى همچون: حاكم، ملك، خليفه، اميرالمؤمنين، ولىامر، يا هر عنوان ديگرى كه بر خلفاى غير مشروع اطلاق مىشد، با احكام شرع و تعاليم اسلامى فاصله ايجاد شد. از اين جاست