ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - پيام ها و برداشت ها
سپس فرمود. آيا مىخواهى به چشم خود ببينى تا عبرتى براى تو و ساير اولىالابصار باشد؟ پس چشمت را باز كن. نگاه كردم و از آيات الهيّه، شهر و بلدى را ديدم كه خانههاى آن از هم دور و طرف راست و چپ آن از درختها و گلها سبز و خرّم بود. گويى «جناتٌ تجرى من تحتها الأنهار» را مىديدم. سپس گفت: به آخر آن درختها توجّه كن. نگاه كردم. گفت: برو آنجا مسجد و امام جماعتى را مىبينى. نماز را با او بخوان و پشت سر او صفوفى هست كه انتها ندارد. او از طبقه هفتم اولاد حضرت صاحبالامر (ع) و نامش عبدالرحمن است. رفتم و متوجّه شدم زمين زير پاى من طى مىشود. امام جماعت در محراب ايستاده بود. صورتش مانند ماه مىدرخشيد و نور از سيمايش بالا مىرفت. هر دو نگاهى به يكديگر كرديم. فرمود: «مرحباً بك، همانا خدا بر تو منّت نهاده است». از مسائل مشكل علمى، از آن آقا پرسيدم و ايشان جواب فرمودند. بسيار مهربانى كرد و از ما فى الضمير من خبر داد. نماز فجر را با آقا خواندم و به او اقتدا كردم. مشغول به تعقيبات شدم. نزديك طلوع آفتاب در ذهنم آمد كه در اين وقت با مردم نماز مىخواندم و الآن آنها بر عادت همه روزه منتظرند. با خود مىگفتم: امروز گذشت و نمىرسم. ناگاه شنيدم كه آن سيّد امام جماعت فرمود: نگران نباش كه به زودى تو را به جاى خود مىرسانيم و با آنها نماز مىخوانى. همان سيّدى كه ابتدا نزد من آمده بود، دست مرا گرفت و گفت: برويم. به بركت امام زمان (ع) ناگاه خود را در مسجد محلّه خودمان يافتم و با جماعت نماز خواندم، امّا آن سيّد را ديگر نديدم.
|
اگر چه نيستم از ياورانت |
و يا در زمره ديوانگانت |
|
|
همين بس افتخار من در عالم |
كه بوسم خاك پاى عاشقانت |
|
|
نشانم گر دهى رخسار ماهت |
شود روشن دل از برق نگاهت |
|
|
شما با يك نگاه جان فزايت |
چنانم كن شوَم جزء سپاهت |