غم نامه کربلا ت اللهوف علی قتلی الطفوف - سید بن طاووس - الصفحة ١٨٧ - شهادت قهرمانانه عبد الله بن عفيف
«من فرزند عفيف، صاحب فضل و پاك سرشت هستم، پدرم عفيف است كه مادر او «امّ عامر» مىباشد.
چه بسيار زرهپوشان و سر برهنگان چابك و قهرمان از شما را بر زمين افكندهام.» دختر عبد اللَّه مىگفت: «اى پدر! كاش مرد بودم و در پيش روى تو با اين قوم گنهكار و قاتل عترت پاك پيامبر ٦ مىجنگيدم.» دشمنان از هر سو عبد اللَّه را محاصره نمودند، عبد اللَّه شجاعانه از خود دفاع مىكرد، به طورى كه هيچ كس نمىتوانست بر او چيره شود، دشمن از هر سو كه به طرف عبد اللَّه مىآمد، دختر عبد اللَّه مىگفت: پدر، از فلان جهت آمدند، به اين ترتيب درگيرى ادامه يافت تا اينكه دشمنان زياد شدند و عبد اللَّه را محاصره كردند.
دخترش فرياد مىزد: «آه ذليل شدم، بر پدرم چيره شدند، او ياورى ندارد تا او را كمك كند.» عبد اللَّه شمشيرش را به دور خود گردش مىداد، و چنين رجز مىخواند:
|
اقسم لو يفسح لى عن بصرى |
ضاق عليكم موردى و مصدرى |
|
«سوگند به جانم اگر چشمانم بينا بودند، شما در ورود و خروجتان در بن بست سخت قرار مىگرفتيد.» جنگ همچنان ادامه يافت تا اينكه عبد اللَّه را دستگير كرده و سپس او را نزد ابن زياد بردند، وقتى كه ابن زياد او را ديد گفت: «حمد و سپاس خداوندى را كه تو را رسوا ساخت.» عبد اللَّه گفت: اى دشمن خدا، براى چه خداوند مرا رسوا نمود؟
|
و اللَّه لو يفسح لى عن بصرى |
ضاق عليك موردى و مصدرى |
|
«سوگند به خدا اگر ديدگانم بينا بودند، عرصه را در ورود و خروج