غم نامه کربلا ت اللهوف علی قتلی الطفوف - سید بن طاووس - الصفحة ١٨٦ - شهادت قهرمانانه عبد الله بن عفيف
خون گرديد و گفت: «او را دستگير كرده و نزد من بياوريد» جلّادان از هر سو به طرف عبد اللَّه شتافتند تا او را دستگير كنند، در اين ميان اشراف طايفه ازد (كه او از آن طايفه بود) از پسر عموهايش برخاستند و او را از دست مأموران نجات دادند و از در مسجد خارج نموده و به خانهاش رساندند.
ابن زياد به جلّادانش چنين فرمان داد: «برويد و اين كور طايفه ازد را كه خداوند قلبش را نيز همچون چشمش كور كرده دستگير كرده و نزد من بياوريد.» جلّادان به سوى خانه عبد اللَّه حركت كردند، اين خبر به طايفه ازد رسيدند، آنها با عدهاى از قبايل يمن اجتماع كردند تا از دستگيرى بزرگشان عبد اللَّه جلوگيرى نمايند.
وقتى كه ابن زياد از ماجرا با خبر شد، قبيلههاى مضر را احضار كرد، و محمّد بن اشعث را همراه آنها براى جنگ با قوم ازد فرستاد.
طرفداران ابن زياد با طايفه ازد جنگ سختى كردند، به طورى كه جماعتى از عرب در اين ميان كشته شدند، سرانجام طرفداران ابن زياد خود را به خانه عبد اللَّه بن عفيف رساندند، در خانه او را شكستند و به خانه او هجوم بردند.
عبد اللَّه، دخترش را صدا زد، و گفت: «دشمنان از راهى كه بيم داشتى آمدند، با تو كارى ندارند، شمشير مرا بياور.» دختر عبد اللَّه شمشير پدر را آورد و به پدر داد، عبد اللَّه شمشير مىكشيد و از خود دفاع مىكرد و در اين هنگام چنين رجز مىخواند:
|
انا بن ذى الفضل عفيف الطّاهر |
عفيف شيخى و ابن امّ عامر |
|
|
كم دارع من جمعكم و حاسر |
و بطل جدّلته مغاور |
|