شيداي روح الله (سيري در زندگي آيت الله حاج آقامجتبي حاج آخوند) - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٤ - نقش ميرزا مسيح در قتل گريباي دوف
وحشمت ورود او را بداشتند، وبعد از سه روز، چنانکه قانون بود، او را به حضرت پادشاه آوردند؛ گريباي دوف را تکبّر وتنمّري غيرمعروف بود ودر تقبيل سدّه سلطنت وگفت وشنود در حضرت خلافت يعني حضور پادشاه ايران، خضوعي که درخور چاکران ا ست مرعي نداشت، وقدم به جرأت وجسارت همي زد وسخن به غلظت وخشونت همي گفت. با اينکه کبرياي سلاطين درچنين امور اَرُزّي ـ دانه برنج ـ را البرزي قياس کند و خردلي را خرمني پندارد، پادشاه عاقل مجرّب را کردار او حملي درخاطر نيفکند و او را رخصت داد تا به سراي خويش باز شد وآغاز فتنه جويي کرد وکردارهاي زشت پيش گرفت.
گفت از شرايط عهدنامه آن ا ست که هيچ کس از اسراي ارامنه درايران نماند، اينک دو کنيزک درخانهي آصف الدوله است، بايد به من سپرد، هرچند امناي دولت ايران او را پند گفتند، مفيد نيفتاد. اين کنيزکان درخانه ي آصف الدوله ذات ولد بودند، کيش مسلمانان داشتند، چون آصف الدوله در شکستن مصالحه نخستين با روسيه و مسامحه در مقاتله او متهم درگاه پادشاه بود، بيسخن آن کنيزکان را به سراي گريباي دوف فرستاده وايشان درسراي او به تلاوت قرآن مشغول شدند وعلماي اسلام را ازحال خويش آگهي واعلام دادند.
از قفاي ايشان آقا يعقوب که يک تن از خصّيان سراي سلطنت بود ونسبت به ارامنه ايروان ميرسانيد چنان افتاد که از منازل ديواني ذمّت او مشغول گشت، از درچاره به سراي گريباي دوف گريخت ونيارال نيز او را ظهير و پشتوان گشت وگفت اگر کارداران ايران را با او سخني است بايد قطع سخن خويش در دارالشرع روسيه کنند. علماي اثني عشري تکليف حضرتش را چنان دانستند که کنيزکان گرجيه را که سالها، کيش مسلمانان داشتند از گريباي دوف به هرنحو که توانند استرداد فرمايند ومردم شهر نيز روز دوشنبه دوم شعبان المعظم به يک بار بشوريدند وغوغا برداشتند ودرمسجدي که حاجي ميرزا مسيح تهراني امام جماعت بود اين غوغا فزوني داشت.