شيداي روح الله (سيري در زندگي آيت الله حاج آقامجتبي حاج آخوند) - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٤٣ - ٥ آيةالله کاشاني از لسان حاج آقا مجتبي
درکنارکوه، انگليسيها چادر زده بودند، يک جاي خيلي کوچک با آهنهاي چين کوه، اطرافش را پوشانده بودند ويک اتاقکي درست کرده بودند، آية الله کاشاني با پسرشـ ابوالمعالي ـ درآنجا زنداني بودند... بعد ازاين که جنگ تمام شد، ايشان را آزاد کردند، ايشان دامادي داشتند در کرمانشاه بنام حاجي علاف، به منزل وي وارد شد ودرآنجا اقامت گزيد... مرحوم پدرما ـ آية الله شيخ حسن حاج آخوندـ با آقاي کاشاني دوست بودند، همين طور مرحوم آقاي علاّمي، اينها پدر آقاي کاشاني را هم ميشناختند، پدر ما، آقاي کاشاني را آورد مسجد حاج شهبازخان، آن جايي که نماز ميخواند واقامه نماز جماعت ظهر وعصر را به او واگذار کرد، عدهي زيادي از مردم درنماز جماعت وي شرکت ميکردند ـ ماهم ميرفتيم، آن وقت من يکسال بود که طلبه شده بودم، شبها ميرفتيم منزل همان داماد شان حاج اسماعيل علاف، آقاي کاشاني خيلي لطف داشتند به ما، اين پسرش ابوالمعالي، آن وقت کوچک بود، آقاي کاشاني خيلي اصرار کرد به مرحوم پدرم که اين را بفرست، منميبرمش تهران با اين ابوالمعالي که باهم باشند، مرحوم پدرم نگذاشت... .[١]
به مناسب اين خاطره، خالي از لطف نيست، اشارتي اجمالي داشته باشيم به تاريخ كرمانشاهان، دردوران جنگ جهاني دوم، وتبعيد آية الله كاشاني به خطه ي آزادمردان.
[١]. خاطرات آیة الله حاج آخوند.