شيداي روح الله (سيري در زندگي آيت الله حاج آقامجتبي حاج آخوند) - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥٢ - آية الله العظمي سيداحمد کربلايي
وديگرساکت شد وهيچ نگفت و درتاريکي چندين رکعت نماز گذارد، تا سپيدهي صبح دميد، آنگاه نماز صبح را به جاي آورد ومشغول به خود در تعقيباب وذکر وفکر بود تا آفتاب دميد، آن وقت برخاست واز مسجد خارج شد.
ومن تمام آن شب را بيدار بودم واز همهي کار وبار وخواب وا ماندم ومات ومبهوت وي بودم. چون خواستم از مسجد بيرون شوم، از سرخدمهي آن جا که اتاقش خارج از مسجد وضلع شرقي بود، پرسيدم: اين شخص که بود؟! آيا شما او را ميشناسيد؟!
گفتند: آري! اين مردي است به نام سيد احمد کربلايي. بعضي از شب هاي خلوت که درمسجد کسي نيست ميآيد وحال ووضعش هم همينطور است که ديديد.
من که به نجف آمدم وخدمت استاد خود آقا شيخ علي محمد رسيدم، مطالب را مو به مو برايشان بيان کردم ايشان برخاست وگفت: با من بيا، من درخدمت استاد رفتم، استاد درمنزل آقا سيد احمد وارد شد ودست مرا دردست او گذارد وگفت: از اين به بعد مربي اخلاقي واستاد عرفاني تو ايشان است، بايد از او دستوربگيري وازاو متابعت بنمايي.[١]
در مورد فقاهت ايشان نيز داستان عجيبي نقل شده است:
علامه تهراني از حاج سيد علي لواساني نقل ميکند که او گفت: پدر من سيد ابوالقاسم گفتند: روزي از روزها که درس تمام شد وشاگردان شروع به رفتن کردند، من هم برخاستم که بروم، مرحوم استاد حاج سيد احمد فرمودند: آقاي سيد ابوالقاسم اگر کاري نداري قدري بنشين! من دانستم که ايشان کارخصوصي دارند، عرض کردم: نه کاري ندارم ونشستم! پس از آنکه همه رفتند، فرمودند: براي آقاي محمّد تقي بنويس! و سپس حال شان منقلب شد وگفتند:آه، آه، خودش گفته است، خودش گفته است، مسلّم است، مسلّم است، و چنان انقلاب حال پيدا کردند که بيحال شدند.
[١]. توحیدعلمی وعینی، ص٢٢.