آفاق معرفت - صدر الدين قونوي، محمد بن اسحاق - الصفحة ١١٩ - خاتمه
بيت
|
زشت نبود روح قدسى منتظر و آنگاه تو |
در غرور آباد گيتى همنشين اهرِمن |
|
داعى لطف، ترا دم به دم، به خود دعوت مىكند و تو تصامم[١] مىكنى و جمال ازل نفس بنفس خود را به تو مىنمايد و تو تعامى[٢] مىنمايى.
لذات حقيقى تو را مىطلبد و تو از آن مىگريزى و لذات مجازى از تو مىگريزد و تو در آن مىآويزى «طلبك أيّها الخاطي جميل فهربت منه و طلبت قبيحا فهرب منك»[٣] به بعضى از انبيا وحى آمده است كه: «يا ابن آدم ما أدنى همتك ما أخسّ نفسك! أطلبك فتهرب منى و يطردك غيري فتأتيه».
رباعى[٤]
|
اندر همه عمر من شبى وقت نماز |
آمد بر من خيال معشوقه فراز |
|
|
بگشاد زرخ نقاب و مىگفت به راز |
بارى بنگر كه از كه مىمانى باز |
|
امروز كه زمام همت[٥] و اختيار به دست[٦] تست، اگر كارى نكنى، فردا كه دست تصرف وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ[٧] نقاب پندار اختيار از روى كار
[١] - تصامم: خود را به كرى زدن.
[٢] - تعامى: خود را به كورى زدن.
[٣] - ص: و تطلب قبيحا و هو يهرب منك.
[٤] - فخر الدين عراقى: ديوان، ص ٣١٥.
[٥] - ص: نهمت.
[٦] - ص: در دست.
[٧] - سوره انفطار( ٨٢)، آيه ٦.