نا گفته هايى از حقايق عاشورا - حسينى ميلانى، سيد على - الصفحة ٨٨
دوران معاويه و رفتار واليان او
درباره عبدالرحمان فرزندِ خواهر معاويه، داستانى وجود دارد كه وضعيت فرمانروايان مسلمين در آن زمان را نشان مىدهد؛ هر چند كه با موضوع بحث ارتباط چندانى ندارد.
ابوالفرج ابن جوزى مىنويسد: روزى جوانى از اعراب در حالى كه خيلى ناراحت بود، بر معاويه وارد شد. وقتى نوبت به او رسيد، معاويه از او سؤال كرد: چه شده است؟
گفت: من جوانى از اهل كوفه، از فلان قبيله هستم كه چندى پيش با دختر عمويم ازدواج كردهام. از مال دنيا چند گوسفند و شتر داشتم كه به مرور آنها را فروختهام و دستم خالى شده و كارم به جايى رسيده كه عمويم به جهت فقر من، دخترش را به خانه خود برده است.
من به نزد والى شهر، عبدالرحمان بن امّ حكم رفتم و از اين ماجرا شكايت كردم.
عبدالرحمان، عمويم و دخترش را احضار كرد. وقتى به حضور او آمدند و در آن ميان، چون چشم عبدالرحمان به همسرم افتاد و زيبايى او را ديد، به عمويم ده هزار درهم داد و با همسرم ازدواج نمود و مرا رهسپار زندان كرد و دستور داد مرا شكنجه كنند تا به طلاق همسرم رضايت دهم.
ملاحظه كنيد! پيش از طلاق، آن دختر را به خانهاش برد! و طلاق اين جوان نيز در زندان بر اثر شكنجه بوده است!
وقتى معاويه اين شكوائيه را شنيد، خيلى ناراحت شد و نامهاى شديداللحن به عبدالرحمان نوشت و پيكى فرستاد تا نامه را به دست عبدالرحمان برساند و دستور داد كه اين زن را بايد طلاق دهد و به شوهرش برگرداند.
وقتى نامه به عبدالرحمان رسيد، آهى كشيد و گفت: اى كاش معاويه يك سال به