نا گفته هايى از حقايق عاشورا - حسينى ميلانى، سيد على - الصفحة ١٦٧
كه مىفرمود: «حسين را در سرزمينى به نام بابل (عراق) به شهادت مىرسانند».
وقتى حضرت آن نامه را خواندند، فرمودند:
فلابدّ لي إذاً من مصرعي؛[١]
بنابراين حتماً بايد به محلّ شهادتم بروم.
البته اين اراده الهى است و وسايل و اسباب ظاهرى نيز بايد در كار باشد.
همه اين موارد به روشنى گواهى مىدهند كه نوع برخوردها و رويارويى حكومت يزيد با سيّدالشهداء عليه السلام، از حركت آن حضرت از مدينه به مكّه و از مكّه به عراق و اتّفاقاتى كه در بين راه افتاد، همه بنا بر برنامه از پيش تعيين شده بوده است.
با اين وجود وقتى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله دستور به يارى سيّدالشهداء عليه السلام دادند، جاى بسى تعجّب است كه فردى مثل ابن عبّاس- البته بيشتر از تعجّب نمىگويم- خودش مىگويد: «شهدايى كه با امام شهيد مىشوند، معروف و معلوم هستند»، پس چرا به امام اعتراض مىكند؟
و حضرت در پاسخ او مىفرمايند:
إنّك شيخ قد كبرت؛[٢]
همانا سنّ تو بالا رفته است.
كنايه از اينكه اختلال حواس پيدا كردهاى.
و آن گاه قبل از رسيدن آن حضرت به كربلا فرمودند:
اللهمّ إنّا عترة نبيّك محمّد صلى اللَّه عليه وآله وقد أخرجنا وطردنا وأزعجنا عن حرم جدّنا وتعدّت بنو اميّة علينا؛[٣]
خدايا! همانا ما خانواده پيامبر تو محمّد صلى اللَّه عليه وآله هستيم و اين در حالى است كه ما را بيرون نموده و مورد تعقيب قرار دادهاند تا از حرم جدّ خود خارج شويم.
[١] - تاريخ مدينة دمشق: ١٤/ ٢٠٩؛ سير أعلام النبلاء: ٣/ ٢٩٧؛ البداية والنهايه: ٨/ ١٧٦؛ تهذيب الكمال: ٦/ ٤١٨
[٢] - البداية والنهايه: ٨/ ١٧٨؛ تاريخ مدينة دمشق: ١٤/ ٢١١؛ سير أعلام النبلاء: ٣/ ٢٩٧
[٣] - بحار الأنوار: ٤٤/ ٣٨٣