نا گفته هايى از حقايق عاشورا - حسينى ميلانى، سيد على - الصفحة ٧٦
لا أبيع ديني بدنياي؛
من دينم را به دنيا نمىفروشم.
در كتاب الاستيعاب كه از كتابهاى معتبر به شمار مىرود چنين آمده است: بعد از فرستادن پول توسّط معاويه به عبدالرحمان و قبول نكردنِ او چيزى نگذشت كه عبدالرحمان مُرد![١]
با اندكى تحقيق و جست و جو، حقايق بيشترى در چگونگى مرگ عبدالرحمان فاش مىشود. تاريخ نگاران اهل سنّت مىنويسند: معاويه به عبدالرحمان بن ابيبكر گفت: تصميم دارم تو را به قتل برسانم![٢]
معاويه به طور رسمى او را به قتل تهديد كرد و مدّتى نگذشت كه بدون هيچ مقدّمهاى جنازه عبدالرحمان بن ابيبكر را يافتند.
ابن اثير در تاريخ خود آورده است كه وقتى مروان والى مدينه بود، در خطبهاى چنين گفت: اميرالمؤمنين (معاويه) فرزندش يزيد را به جانشينى خود، براى شما برگزيده است.
عبدالرحمان با شنيدن اين سخن برخاست و گفت: اى مروان! هم تو و هم معاويه دروغ مىگوييد. شما خيرى براى امّت محمّد نخواستهايد و فقط قصد پادشاهى و سلطنت داريد. شما مىخواهيد سلطنت موروثى درست كنيد، به گونهاى كه هر يك از شما بميرد، فرد ديگرى از خاندانتان جاى او را بگيرد.
پس از اعتراض عبدالرحمان، مأموران حكومت براى دستگيرى او پا پيش گذاردند كه او به خانه خواهرش عايشه پناهنده شد و عايشه از او دفاع كرد تا جايى كه
[١] - الاستيعاب: ٢/ ٨٢٥- ٨٢٦
[٢] - تاريخ الطبري: ٤/ ٢٢٦