خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٦ - ٤/ ١٢ عنايت امام عصرعجل الله تعالى فرجه به زائر بيمار
يك وقت آقايى با لباس و شال هندى كه برخلاف هندىها كه صورتى تيره و گندمگون داشتند، ايشان صورت سرخ و سفيد داشت از بالا آمد، به من كه رسيد، دستى بر شانه من گذاشت و فرمود:
آسيد يحيى! چرا فرياد مىزنى؟ چرا ناراحتى؟
من اصلًا متوجه نشدم كه اسم مرا بردند، فقط به بىبى زهرا اشاره كردم و گفتم: اين خانم چند مرتبه غش كرده و نمىدانم چه كنم.
لبخندى زد، متوجه بىبى زهرا شد و فرمود: آسيد يحيى! خيلى زحمت كشيدى، خدا اجرت را زياد كند، غصه نخور، الآن دعايى مىخوانم خوب مىشود.
زير لب زمزمهاى كرد و به طرف بىبى زهرا دميد و به طرف پايين حركت كرد. من فقط نگاهم به بىبى زهرا بود، يك وقت بلند شد و گفت: آقا امروز شما را اذيت كردم، برويم.
گفتم: بىبى چوب را بگير.
گفت: لازم ندارم، من مشكلى ندارم و به طرف پايين حركت كرد.
هر چه داد زدم: بىبى نيفتى! آرام به من گفت: مواظب باش خودت نيفتى و به سرعت به طرف پايين مىرفت و التماس من فايدهاى نداشت. آمديم تا ميدان مَوقِف سيّارات،[١] پايين كوه.
به فكرم افتاد كه اى كاش آن دعا را ياد گرفته بودم، شروع كردم دنبال آن آقا گشتن تا دعا را از او بپرسم، هر چه گشتم فايدهاى نداشت و آقا را نديدم. يك مرتبه يادم آمد كه آن آقا اسم مرا برد! افسوس خوردم و فهميدم كه او را نخواهم يافت.
تاكسى گرفتم و با بىبى زهرا به هتل برگشتيم. همزمان با برگشتن ما آقاى رضوى هم با زائران برگشتند.
[١]. توقّفگاه خودروها.