خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠ - ١/ ٩ دستيابى به علم تعبير رؤيا
كارخانه بود، از من درخواست كرد كه در كارخانه مشغول كار شوم و با درآمد اين دو سه ماه، كمك خرج تحصيلىام باشم. من هم با رضايت پدرم قبول كردم و مشغول فعاليت شدم.
چون كار زياد بود از ما خواستند كه اضافهكارى كنيم، خيلى از كارگران پذيرفتند، من هم پذيرفتم و شبها تا ساعت ده و گاهى تا ساعت يازده كار مىكردم و بسيار خسته مىشدم. دايى پدرم كه در منزل مجاور كارخانه ساكن بود از من خواست شبهايى كه اضافهكارى دارم، ديگر به منزل نروم و همان جا بخوابم تا صبح هم زودتر به سر كار برسم، ولى با اين كه از محل كار تا منزل ما حدود هفت هشت كيلومتر بود، من اغلب شبها به منزل مىرفتم. در يكى از اين شبها كه كارم تا ساعت يازده طول كشيده بود، دايى پدرم نگذاشت به منزل بروم و گفت شام را بخور و همين جا بخواب. من هم پس از صرف شام به اطاق جنب اطاق دايى رفتم. دو دختر يكى در حدود هيجده، نوزده ساله و ديگر در حدود پانزده، شانزده ساله كه در آن منزل كار مىكردند هم، در همان اتاق خوابيدند. من كه خيلى خسته بودم، بعد از خاموش كردن چراغ خوابم برد.
در حالى كه خوابآلود بودم متوجه شدم كه كسى در بستر من است و مرا در بر مىگيرد، خيلى برايم تعجبآور بود، ديدم دختر بزرگى است. گفتم: چه كار مىكنى، ديوانهاى؟! او با خنده و تمسخر گفت: بىعُرضه! صدا زدم دايى فلانى نمىگذارد بخوابم، دايى به زبان محلى يك تشرى رفت گفت: «لاكو بخُوس»؛ يعنى دختر بخواب.
بعد از نيم ساعتى همان صحنه تكرار شد. اين بار از جا برخاستم و لباسم را به تن كردم و بدون اين كه از دايى اذن بگيرم و او بفهمد دوچرخهاش را برداشتم و روانه منزل شدم. ساعت حدود دوازده و نيم شب بود، جاده سنگلاخ و هوا بسيار تاريك بود. با چراغ دوچرخه خودم را به منزل رساندم. در بين راه گاهى با شغال برخورد مىكردم، امّا آنچه در بين راه برايم لذتبخش بود، اين بود كه به ياد امامان و نصايح پدرم و وعظ و خطابه مرحوم [آقا شيخ جعفر] شمس لنگرودى مىافتادم و گريه مىكردم.