خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٤ - ١/ ٢ تشرف آقاى عبد الرحيم بلورساز
من نوشتم: اجازه رفع زحمت بدهيد. ولى ايشان موافقت نكرد. شب منزل ايشان بودم. پس از تهجّد، به من فرمودند: من تا طلوع آفتاب، بيدار هستم و بعد از نماز صبح، به خواندن قرآن و اعمال مستحبّى مىپردازم. شما اگر مايل هستيد، استراحت كنيد.
نوشتم: خير! تا اول آفتاب، در خدمت شما هستم. پس از صرف صبحانه، ايشان فرمود: با قرآن استخاره كردم كه اگر خوب آمد، شما را براى درمان، راهنمايى كنم. اين آيه آمد: (ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ). سپس به مطلبى كه آقا شيخ عباس قمى در مفاتيح در مورد مسجد جمكران نقل كرده، اشاره كرد و به من گفت: عهد كن چهل شب چهارشنبه به جمكران مشرّف شويد. تو كه هركجا رفتى، خوب نشدى. يك كارى من گويم، انجام بده. اگر نتيجه نداد كه ثواب مىبَرى و اگر نتيجه داد، خدا را شكر كن، و آن اين است كه چهل شب چهارشنبه برو مسجد جمكران و متوسل شو»[١] اگر خداوند صلاح بداند، شفا عنايت مىفرمايد.
من راهنمايى ايشان را پذيرفتم و برنامه خود را طورى تنظيم كردم كه چهل هفته مرتب از مشهد به جمكران بروم. به همين جهت، هميشه بليط هواپيما و اتوبوس براى چند هفته داشتم، كه اگر از طريق هواپيما امكانپذير نبود، با اتوبوس مشرّف شوم و برنامه رفتنم تا چهل هفته ادامه داشته باشد، و اگر قطع شد، از نو شروع كنم.
در هفته سى و ششم، يا سى و هفتم، شب چهارشنبه مشغول اعمال مسجد جمكران بودم. سر به سجده گذاشتم براى صد صلوات. يكمرتبه ديدم هياهويى بلند شد كه «آقا [امام زمانعجل الله تعالى فرجه] مشرّف شدند». من در حال سجده نمىدانستم وظيفه من چيست؟ نذر خود را رها كنم و درك فيض محضر آقا را بنمايم، يا برنامه خود را ادامه دهم؟
با خود گفتم: وظيفه من اين است كه به عهد و نذر خود عمل كنم كه آن، واجبتر است. صلوات من تمام شد. بلند شدم در نماز آقا شركت كردم و به تشهّد
[١]. قسمتى كه ميان گيومه است، از نقل آية الله صافى كه مورد تأييد آقاى بلورساز قرار گرفت افزوده شد.