خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١ - ١/ ٩ دستيابى به علم تعبير رؤيا
از فرداى آن روز ديگر سر كار نرفتم و در امور كشاورزى به پدرم كمك مىكردم، علت را از من جويا شدند، گفتم: كارش خيلى سخت است و من توان ندارم.
مدتى گذشت تا اين كه شب عاشورا شد. پدرم گفت: امشب بايد شما خانه بمانى تا من مادرت و اعضاى خانواده را ببرم بالا محله.
همه رفتند و من تنها ماندم. صداى عزاداران حسينى از محلههاى مجاور به گوشم مىرسيد، كلافه شده بودم و ديگر نتوانستم خودم را نگهدارم. از منزل تا بالا محله حدود دو الى سه كيلومتر بود. به تنهايى راه افتادم، از وسط مزارع برنج ميانبُر زدم، نه فكر حمله خوكهاى وحشى بودم و نه حيوانات ديگر. خودم را به مسجد بالا محله رساندم.
پس از پايان ذكر مصيبت به سمت خانه راه افتادم، به مزارع برنج رسيدم، ديدم جلوى راه من نورى به رنگ مهتاب به صورت كله قندى روشن شد. اوّل خيال كردم دوچرخه است كه از پشت سرم مىآيد، برگشتم كسى را نديدم و اين در حالى بود كه من روضه را زمزمه مىكردم و گريه مىكردم و اين نور تا منزل همراهم بود.
عزادارى آن شب به پايان رسيد، منتظر ماندم تا پدرم با اعضاى خانواده از مسجد آمدند. ديگر موقع خواب بود، خوابيدم. در عالم خواب ديدم كتابى در دست دارم كه در آن ذكر مصيبت امام حسين عليه السلام نوشته شده بود. مشغول خواندن شدم و حال خوشى داشتم، ناگاه ديدم روبروى من آقايى جليلالقدر همراه با دو نفر هستند كه يكى سمت راست و ديگرى در سمت چپ آن آقا بودند كه هاتفى از بالاى سرم با اشاره به نفر وسط به من گفت: اين آقا را مىشناسى؟
گفتم: نه.
گفت: اين آقا اميرالمؤمنين است آن هم امام حسن عليه السلام و آن ديگرى آقا امام حسين عليه السلام.
در اين بين اميرالمؤمنين عليه السلام مقابل من ايستاد و لبه آستين خود را بالا زد و به من فرمود: هر كسى اين فرزندانم را يارى كند من او را يارى خواهم كرد.