خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٨ - ٤/ ١٠ دعا جهت تداوم تشرف به حج
زائران هر يك مشغول كارى بودند؛ يكى تخمه مىشكست، جمعى با هم حرف مىزدند و خلاصه هر يك به كارى مشغول بودند. همان طورى كه نشسته بودم ديدم آقايى با موهاى خيلى مشكى برّاق و محاسن مشكى ولى سربرهنه وارد اطاق شد و به زائران نگاه مىكرد، مانند كسى كه گمشدهاى دارد و به دنبال او مىگردد؛ تخت به تخت و نفر به نفر. هيچ يك از زائران هم متوجه ايشان نبودند و هر كسى مشغول كار خودش بود.
من فكر كردم ايشان دنبال كسى مىگردد، از تخت پائين آمدم، جلو رفتم و به ايشان سلام كردم، او هم جواب داد. با اين كه مىخواستم بپرسم كه دنبال كى مىگرديد؟ ناخواسته پرسيدم: آقا شما امسال براى حجّ آمدهايد يا هر سال مىآييد؟
فرمود: من هر سال مىآيم.
سؤال كردم: هر سال براى خودتان مىآييد يا به نيابت كسى و به خرج كسى مىآييد؟
فرمود: هر سال براى خودم و با خرج خودم مىآيم.
گفتم: حال كه شما هر سال مىآييد دعا كنيد من هم هر سال بيايم.
لبخندى زد و فرمود: تو هم ان شاء الله مىآيى!
بعد فرمود: آن دفترچه سُربى توى جيبت را بيرون بياور، يك ختم مىگويم، بنويس.
دفترچه كوچكى كه جلد سُربى داشت و در جيب بغلم بود را بيرون آوردم. دقيق يادم نيست كه ختم را خودم نوشتم يا ايشان نوشتند، هر چه بود دفترچه مفقود شد، ولى دستور اين بود:
در زمان واحد (هر وقت از شبانهروز، مثلًا دو بعد از ظهر يا دو نيمهشب) و در مكان واحد؛ طورى كه كسى نبيند و متوجه نشود و خود هم به كسى نگويى، اين عمل را چهارده روز يا شب، پياپى تكرار كن، نتيجه آن در خواب بر تو آشكار مىشود.
جلسه اوّل دو ركعت نماز و بعد از نماز يك هزار صلوات تقديم به حضرت رسول، جلسه دوم تقديم به حضرت على بن ابى طالب و همين كيفيت تا جلسه چهاردهم