خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٧ - ١/ ١٨ گزارشى از عالم برزخ!
وقتى به طبقه آخر رسيديم، ديدم كه صحراى بسيار بسيار عظيم و بزرگى است كه شايد ميليونها انسان به صورت كفنپوش در آن نشستهاند و تا آنجا كه چشم كار مىكند مملو از جمعيت است.
برخى از آنها چهرههاى بسيار شاد و خندان داشتند و برخى ديگر بسيار بسيار غبارآلود و غمناك و چهره در هم كشيده و ناراحت، گويى مىخواهند گريه و زارى كنند. بسيارى از آنها زانوان غم در بغل گرفته بودند و به صورت انسانهاى متحير و بهت زده نشسته بودند و همه آنها در حال نگاه كردن به من بودند و انگار كه منتظر بودند كه من براى آنها قرآن بخوانم. يك دفعه متوجه شدم كه صداى تلاوت قرآن مىآيد، خوب كه دقت كردم متوجه شدم صداى خودم است كه با صداى بلند اين آيه را تلاوت مىكردم:
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً).[١]
در همين اثنا كه اين آيات الهى پخش مىشد، متوجه شدم كه سيد بزرگوارى با لباس روحانى و يك شال سبز دور كمر، بسيار بسيار زيبا و با جبروت، آهسته آهسته، قدمزنان، به طرف من مىآيد. جلوتر كه آمد ديدم در عمرم، انسانى به اين زيبايى و نورانيت و با اين هيبت و جبروت نديده بودم؛ پيشانىاى بلند، چشمانى درشت با ابروانى پيوسته و مشكى و محاسنى سياه و تقريباً بلند، با قد و قوارهاى بسيار مناسب و كمى سمين.
سيّد آمد و گوشه تختى كه من روى آن خوابيده بودم، ايستاد و همچنان به من نگاه مىكرد. خيز برداشتم كه به جمال پرفروغ و نورانيش سلام كنم، اما متوجه شدم كه زبانم قفل شده است. مجدداً خواستم عرض ارادت كنم، تا سه مرتبه، اما ديدم كه دهانم قفل شده، و نمىتوانم صحبت كنم. شايد كه تصرف كرده بودند، نمىدانم، اما هم چشمم مىديد و هم گوشم صداها را مىشنيد.
در همين اثنا كه جمعيت همچنان مرا نگاه مىكردند و آيات قرآن همچنان پخش مىشد و من و آن آقاى بزرگوار، همزمان به همديگر نگاه مىكرديم، ايشان به آن آقايى
[١]. اسرا: ٨٢.