خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧ - ١/ ١٤ دلجويى از زائر معترض
رفتيم حرم چند مرد، زن و بچه عرب در چند جاى اطراف صحن مطهّر نان مىفروشند. در آنجا دكان نانوايى نبود، نان را بستهاى آورده بودند و هر كسى مىخواست از اينها مىگرفت. من به رفيقم گفتم: قبل از اين كه برويم حرم مقدارى نان تهيه كنيم.
گفت: نه، حالا برويم حرم، نان تا هر موقع بخواهيم هست.
اوّل مغرب بود و نماز جماعتى هم تشكيل نمىشد، ما بوديم و حرم؛ ما دو نفر. وارد حرم شديم و آداب زيارتى و نماز را به جا آورديم. به رفيقم گفتم: فلانى، در السنه عوام مصطلح است مىگن سى سال به سى سال، يك مرتبه شنبه به نوروز مىافتد، اين حرم توفيق الهى بوده كه نصيب ما شده، موقعى آمديم كه اين قدر خلوت است، والّا از كثرت جمعيت نه انسان حضور قلب پيدا مىكرد و نه دستش به ضريح مىرسيد يا ضريح را مىبوسيد، من به اين آسانى از اين حرم بيرون نمىآيم، تا رمق دارم و زبان در دهانم نخشكيده است، امشب مىخواهم اينجا بمانم و دعا بخوانم.
رفيقم گفت: خيلى خوب اختيار با شماست.
ما آن طور كه برايمان ميسّر بود زيارت عاشورا، زيارت جامعه كبيره، دعاى عاليةُ المضامين و زيارت خود امامان را انجام داديم و در سرداب مقدّس امام زمان هم نماز و اعمالمان را انجام داديم، طورى كه واقعاً خسته شديم، دوستم گفت كه من خسته شدم بلند شو برويم، گفتم حالا برويم.
وقتى آمديم بيرون از صحن، ديديم كه نه دكانى باز است، نه آدمى ديده مىشود و نه نانى وجود دارد، فهميديم دير شده، دكّانها را بستهاند و رفتهاند. عجب! چه كار كنيم؟ اين طرف و آن طرف هم كسى نبود ازش بپرسيم. مانده بوديم كه نان را از كجا تهيه كنيم.
آمديم به طرف مدرسه، در حدود ٨٠، ٩٠، ١٠٠ متر فاصله، ديديم يك دكان باز است و آدم تنومند و قوى هيكلى كه يك چوب بزرگ دستش بود، روى يك چارپايه جلوى دكان نشسته و صاحب دكان هم در مغازه است. از دكاندار پرسيدم: اينجا نان گير نمىآيد؟