خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٩ - ٤/ ٥ مهمان امير مؤمنان عليه السلام در حج
پس از آنكه تصميم اينجانب نسبت به دعوت از ايشان به عنوان ميهمان بعثه قطعى شد، سفارش كردم تا به دفتر نمايندگى ولى فقيه در باكو تشريف بياورد.
بعد از احوالپرسى و انجام تعارفات معمول گفتم: من از بدو آشنايىام، با شما ديدارهاى متعدد و صميمى داشتهام و بارها بيان كردهام كه از ملاقات و مصاحبت با شما احساس مسرّت مىكنم؛ اما دعوت امروز من از شما يك دعوت ويژه و مباركى است و آن اين است كه مىخواهم در مراسم حجّ امسال حضور يابيد و شما را از طرف نماينده حضرت آية الله العظمى خامنهاى دامت بركاته در امور حج، به بعثه معظّم له به عنوان ميهمان دعوت كنم.
ايشان بلافاصله پس از شنيدن اين جمله سرشان را پايين انداختند و با حالت حُزنانگيزى گريه كردند. لحظاتى گذشت. سرشان را بلند كرده، در حالى كه به سختى مىتوانستند خودشان را كنترل كنند با تمام احترام و محبت به من نگاه كرده و گفتند: حضرت على عليه السلام در شب پانزدهم ماه مبارك رمضان، شب ولادت امام حسن عليه السلام، خودشان مرا به مراسم حج امسال دعوت كردند.
گريه ايشان شديدتر شد، به طورى كه قدرت حرف زدن را از او سلب كرد. با توجه به اينكه روح باصفا و منكسر ايشان بنده را هم بسيار منقلب كرده بود، لحظاتى ساكت ماندم و مهلت دادم تا بتوانند خودشان را كنترل كنند.
بعد از گذشت مدتى كوتاه گفتم: خوب، قضيه چيست؟ چگونه حضرت، شما را دعوت فرموده است؟ تعريف كنيد.
گفت: روز چهاردهم ماه مبارك رمضان در دانشگاه بودم. بعد از نماز ظهر با عدهاى از وهّابيون، بحثمان شد. طبق روال قبلى من به سؤالات آنها جواب گفتم و مقدارى هم از فضائل حضرت على عليه السلام سخن گفتم.
يكى از آنها كه خيلى عصبانى شده بود، گفت: تو كه اين همه از غيرت على مىگويى، پس چگونه بود كه زنش را در مقابل چشمش كتك زدند و نتوانست دفاع كند؟