خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٤ - ٤/ ١٢ عنايت امام عصرعجل الله تعالى فرجه به زائر بيمار
همه كنار ماشين جمع شدند و بعد از سوار شدن، عازم عرفات شديم. زائران را طبق صورت سرشمارى، اسامى آنها را خواندم همه حاضر و سوار بودند و بعد هم صدا زدم: آقايان و خانمها كسى از بغلدستىهايتان نمانده باشد.
از عقب ماشين خانمى گفت: آقاى حسينى! بىبى زهرا كه كنار من نشسته بود را نخواندى و نيامده.
بىبى زهرا صبيّه مرحوم سيّد اشرف فقيهى بافقى، زوجه حاج كاظم عامرى، دختر عموى آقايان سليمانى بافقى، مادر عيال امام جمعه بافق و از سادات بسيار بزرگوار بود.
چون ايشان هم مسن و هم مريض احوال بودند، قبلًا به خانمها گفته بوديم كه بىبى زهرا را خبر نكنيد، اگر خبر شود مىخواهد بيايد، هم براى خودش زحمت است و هم براى ديگران. من گمان مىكردم كه ايشان را خبر نكردند و ايشان نيامده، اما وقتى آن خانم گفت كه بىبى زهرا كنار من نشسته بود، تازه فهميدم كه همراهمان بوده است.
مقدارى اطراف را گشته و با بلندگو صدا زدم، حتى مقدارى به طرف بالاى كوه رفتم و صدا زدم، اما خبرى نشد. هوا كم كم گرم شده بود و هنوز مىبايست به عرفات، مسجد نَمِرَه، جبل الرحمة، مسجد مَشعر و محل غار ثور برويم. زائران با مرحوم رضوى حركت كردند و بنده براى پيدا كردن بىبى زهرا ماندم.
مقدارى نمك و شكر در يك بطرى آب حل كردم و با چند شيشه آب و يك نوشابه به طرف غار حركت كردم. مقدارى از كوه را كه بالا رفتم دو نفر زن كه از بالا به پايين مىآمدند به من گفتند: شما از كاروان يزد كسى را مىشناسيد؟
گفتم: من از كاروان يزد هستم. چه امرى داريد؟
گفتند: يك خانم يزدى كه روى چادرش نوشته از كاروان يزد است، بالاى كوه غش كرده و افتاده و ما هيچ كمكى نتوانستيم انجام دهيم؛ زيرا ما پروازمان ساعت دوازده شب است و بايد برويم تهران، اگر تا نيم ساعت ديگر به اين خانم نرسيد مىميرد.