خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٥ - ٤/ ١٢ عنايت امام عصرعجل الله تعالى فرجه به زائر بيمار
من از آنها تشكر كردم و به سرعت به طرف بالاى كوه حركت كردم. البته بسيار خسته بودم، چون يك مرتبه با زائران رفته بودم و براى مرتبه دوم تا نيمه كوه را رفته و برگشته بودم. اين دفعه هم با دلهره و آخرين توان به طرف بالا رفتم.
وقتى رسيدم ديدم سيّده افتاده و صورتش سياه شده است. وضع بسيار بدى داشت، اوّل يك شيشه آب سرد را روى سر و صورت و بدنش خالى كردم و از حضرت صاحب الزمانعجل الله تعالى فرجه استمداد كردم. يك وقت چشم باز كرد و گفت: چه كسى هستى؟
گفتم: بىبى زهرا! حسينى هستم.
گفت: آقا ببخشيد هم خودم را به زحمت انداختم و هم شما را.
بلند شد و نشست، آب توى دستش ريختم، گفتم به صورت بزن. مقدارى محلول قند و نمك به او دادم و خورد و چادر و روسرى را با آب خنك خيس كرد و بلند شد. يك چوب پيدا كردم و به دستش دادم كه عصا قرار دهد و خودم وسط چوب را گرفتم و او قدم به قدم پايين مىآمد و من هم قدم به قدم قهقرا به پايين مىآمدم.
شايد دويست متر پايين آمده بوديم كه مجدداً غش كرد. با مقوّا روى او را سايه كردم و با آب به سر و صورت او پاشيدم. صدايش زدم، مجدّد به هوش آمد و مقدارى نوشابه به او دادم و به همان كيفيت به طرف پايين حركت كرديم. مقدارى پايين آمديم، شايد دويست متر، دوباره خود را به كنار سنگى كشيد و از حال رفت.
من كه ديگر طاقتى نداشتم رو به كعبه كردم و حضرت صاحب الزمانعجل الله تعالى فرجه را با آخرين نفس صدا زدم: يا صاحب الزمان ادركنى! يا ابا صالح المهدى ادركنى! يا ابا القاسم ادركنى! نعره مىزدم.
ساعت حدود يازده شده بود و هوا به شدت گرم بود. كم كم ترددها تمام مىشد و فقط برخى از هندىها، پاكستانىها و افغانىها از بالا به پايين مىآمدند، آن هم خيلى كم، ولى من فقط متوجه بىبى زهرا بودم و گريه مىكردم.