خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣ - ١/ ٥ شفاى بيمار با عنايت اميرمؤمنان عليه السلام
پوشيدم و به حرم مطهّر اميرالمؤمنين عليه السلام مشرّف شدم، و بعد از زيارت و دعا بيرون آمدم. پيش خود گفتم حالا كه از منزل بيرون آمدهام، سرى هم به منزل ملّا حبيب بروم و عيادتى كنم.
وقتى به منزلش رفتم، ديدم از درد مىنالد و حالش به گونهاى است كه حتّى نمىتواند قدرى بلند شود و بنشيند.
كنار بستر او نشستم و شال كمر او را باز كردم. دستم را به كمرش گذاشتم و چيزى خواندم، و بعد به او گفتم دعايى از امام صادق عليه السلام است، من آن را كلمه كلمه مىخوانم، شما هم با من بخوانيد. دعا كه به آخر رسيد، گويى ايشان اصلًا بيمار نبود و دردى نداشت. بلند شد، شال كمر خود را بست و كنار اطاق نشست. من هم كنار اطاق نشستم و شروع كرديم حال و احوال كردن و صحبت كردن.
پيشخدمت رفته بود شربت بياورد، وقتى وارد اطاق شد و اين حالت را ديد همان طور كه سينى شربت دستش بود، بهت زده به ما نگاه مىكرد. ملا حبيب متوجّه حالت او شد كه بهت زده شده، به او گفت: چيه؟ تعجّب كردهاى؟ از دستى كه بيست و پنج سال در ولايت نوشته است تعجّب ندارد.