خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨٠ - ٤/ ٥ مهمان امير مؤمنان عليه السلام در حج
من اين جمله را كه شنيدم، خيلى ناراحت شدم، چنان كه گويى آب داغ به سرم ريختند و در عين اينكه جواب او را گفتم، ناخودآگاه عقب عقب رفته و از شدت ناراحتى سرم را به ديوار تكيه دادم و اين جمله را گفتم: شما هر چه مىخواهيد بگوييد. او تا آخرين نَفَس، مولاى من است.
از دانشگاه خارج شدم. ساعتى در خيابانها گشتم تا حالم مساعد شود؛ اما نشد. به خانه رفتم و خودم را سرگرم كردم. باز حالم درست نشد. سر سفره افطار حاضر شدم؛ اما نتوانستم غذا صرف كنم. نهايتاً نماز مغرب و عشا را خواندم و با همان شكستگى دل و انكسار روح خوابيدم.
در خواب ديدم پنجرهاى به روى من باز شد. دو نفر كه موى سرشان بلند و مجعّد بود، به من گفتند: بيا برويم.
گفتم: كجا؟ من نمىتوانم بيايم.
با صداى آرام و دلنشين گفتند: نه، بيا برويم.
من كه در روح خودم نسبت به آنها احساس تبعيت مىكردم، يك قدم برداشتم. يك مرتبه تصور كردم در نجف اشرف هستم. آنگاه ديدم يك نفر ايستاده كه گويى كوهى از وقار است و به من فرمود: ناراحت نباش! همه چيز درست خواهد شد. قرآن زياد بخوان. من فهميدم در حضور مولاى خودم امير مؤمنان على عليه السلام هستم. به جمال مباركشان خيره شده بودم. سپس مولا به من نگاه كرده فرمودند: در حجّ امسال، ميهمان من هستى.
از خواب پريدم. از آن زمان، منتظر اين لحظه بودم.