خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٥ - ٣/ ٤ پيشگويى در باره لحظه شهادت
غرب شكل مىگرفت، هر گونه بود خود را به طور جدى در آنجا سهيم مىساخت و به صورت فرمانده موفقى مىدرخشيد.
در عمليات والفجر نُه سردار عزيز جناب آقاى ايزدى به بنده تلفن زدند و گفتند كه فلان روز آماده باشيد، شما را جهت حضور در قرارگاه در شب عمليات به مريوان مىبرند. همان شب بنده در عالم رؤيا ديدم كه شهيد محمدرضا افيونى و چند نفر ديگر از شهدا كه از فرماندهان كردستان و از دوستان شهيد روح الأمين بودند، آمدند پيش بنده و فرمودند: ما هم فردا همراه شما به منطقه عمليات مىآييم و شركت مىكنيم و مطلع باشيد در بازگشت، حاج حسين روح الأمين را هم همراه خود مىبريم!
بنده صبح بسيار نگران بودم و تا شب كه در خاك عراق به منطقه عمليات و قرارگاه عملياتى رسيدم، همچنان نگران بودم. در اوّلين فرصت كه به قرارگاه رسيدم، از روح الأمين جويا شدم. گفتند ايشان جنوب است. خوشحال شدم.
شب عمليات گذشت و عمليات شروع شد. چون درگيرى شديد بود، به ما اصرار كردند به مريوان برگرديم. در بين راه كه هنوز در خاك كردستان عراق بوديم، ديديم ماشينى چراغ مىزند. نگه داشتيم. ديديم حاج حسين است؛ شنيده عمليات است، سريع از جنوب برگشته است. من دوبار به زبانم آمد كه بگويم «حاجى! شهيد مىشوى»؛ دلم نيامد.
ايشان لبخندى زد و فرمود: يك چيزى مىخواستى بگويى، مىخواستى بگويى شهيد مىشوم، خودم مىدانم. پس حلالم كنيد!
روز بعد در منطقه عمليات، از تپهاى بالا مىرفتهاند، به دوست صميمىاش سردار مقيمان كه اكنون فرمانده سپاه بيت المقدس كردستان است گفته بود: «از عمر من فقط بالا رفتن از اين تپه باقى مانده» و لحظاتى بعد، روى همان تپّه به شهادت مىرسد.