خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٨ - ١/ ١٨ گزارشى از عالم برزخ!
كه از اوّل كنار بنده بود، با پشت دستشان اشاره فرمودند و به يك حالت تشر، و فوقالعاده پر جاذبه فرمودند: «اين آقا را به دنيا برگردانيد!»
پس از شنيدن اين سخنان، صحنه عوض شد و من خودم را بر روى تخت بيمارستان ديدم و يك دفعه بلند شدم روى تخت نشستم. ديدم كسانى كه دور من جمع شده بودند با صداى بلند گفتند: صلوات بفرستيد، مرده زنده شد، مرده زنده شد!
برخى بلند بلند صلوات مىفرستادند و بعضى از نزديكان از جمله همسرم كه در اين فاصله آمده بود مشغول گريه كردن بودند و مرتب خدا را شكر مىكردند.
در اين فاصله كه قلب من ايستاده بود، دكترى كه بالاى سرم بود، از آن دو نفر همراهم كه مرا از اداره به بيمارستان برده بودند، پرسيده بود كه اين آقا كيست؟ آنها در جواب گفته بودند كه ايشان همكار ما در وزارت امور خارجه است و ضمناً قارى قرآن هم هست.
وقتى كه پس از چند ثانيه من تازه متوجه شدم كه قضيه چى بوده و فهميدم كه از اين دنيا رفته بودم و به لطف و عنايت خداوند متعال و محبت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، دوباره به اين دنيا برگشتم، شروع كردم به گريه كردن و با صداى بلند چند مرتبه گفتم: يا فاطمه زهراء، يا فاطمه زهراء!
سپس آن آقاى دكترى كه ظاهرى آراسته داشت و به نظر متدين مىرسيد، به من گفت: برو خداى را شكر كن، زيرا خدا به احترام همين قرآنى كه تلاوت مىكنى، شما را مجدداً به دنيا بازگرداند.
گفتم: مگر چطور شده؟
گفت: وقتى انسان ايست قلبى پيدا مىكند، حدّاكثر در پانزده تا بيست ثانيه مىتوان قلب را به وسيله شوك به كار انداخت، در حالى كه قلب شما نزديك به دو دقيقه از كار افتاد و هر چه تلاش كرديم، نتوانستيم كارى بكنيم تا احيا شود. آن دو خانم پرستارى هم كه مشغول كارهاى اوّليه براى برگرداندن قلبتان بودند، مأيوس شدند و گفتند كار ايشان تمام شده و روى برگه بيمارستان نوشتند كه او را به