خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٨ - ٣/ ٩ مهلت گرفتن از عزرائيل
همسر شهيد مىگفت: مىخواستم عكس التفات را كه بر ديوار نصب شده بود بردارم تا در مراسم تشييع استفاده شود، مادر شهيد گفت: «چرا عكس التفات را برمىدارى؟» پاسخى ندادم، او افزود: «عروسم! چرا نمىخواهى به من بگويى فرزندم شهيد شده است؟» و پس از مكثى گفت: «من از عزارئيل اجازه گرفتهام پيش از زيارت فرزندم مرا از اين دنيا نبرد!»
آقاى فرضالله حيائى داماد عموى شهيد مىگويد: آنگاه كه جنازه را مىآوردند، با همسرم آمديم تا كوچك خانم را به زيارت فرزند شهيدش ببريم. آمديم خانه، دست مادر پير را گرفتيم و به سوى مسجد روان شديم. وقتى از در حياط مسجد داخل شديم و چشم او به انبوه جمعيت تشييع كننده افتاد، خطاب به فرزندش گفت: فرزندم من از عزرائيل مهلت گرفته بودم كه پس از ديدار تو از اين دنيا بروم.
نزديك آمبولانس رسيده بودم، مادر نتوانست كنترل خود را حفظ كند. نزديك بود به زمين بيفتد. او را بغل گرفتم. درِ آمبولانس را باز كردند، به او كمك كردم داخل شود. دستش را بر روى تابوت گذاشت، دست ديگرش در دست من بود، با ناله گفت: «التفات! تويى؟» لحظهاى بعد دستم فشرده شد و او آرام بر روى جنازه فرزندش تسليم حق شد. اطمينان يافتم مرده است. چشمانش را بستم و از ماشين پياده شدم.