خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٢ - ٥/ ١ خاطره اى از سفر به اسپانيا«مسلمان شدن يك استاد مسيحى دانشگاه»
كاملًا متفاوتى به زندگى نگاه مىكردم و هنگامى كه با قرآن آشنا شدم آن را منبعى براى تعميق هر چه بيشتر يافتم. دليل آن هم اين بود كه تمامى تئورىهاى سياسى و مكاتب فلسفى از جهل افراد براى تسلّط فكرى بر آنها سوء استفاده مىكنند، امّا قرآن اينطور نيست و فرد را دگرگون و متحوّل مىسازد و متناسب با آن نظم اجتماعى را نيز تغيير مىدهد.
من مىديدم كه مسلمانان زندگى سادهاى دارند و با جامعه مصرفى همراهى نمىكنند، بنا بر اين شروع به حضور در مساجد كردم. در بروكسل به مسجد نور مىرفتم. امام مسجد از شهر «طَنجه» در مراكش بود. او به من گفت كه بايد شهادتين را بگويم و ازدواجم را به صورت اسلامى انجام دهم.
من در آن هنگام با يك زن هلندى زندگى مىكردم و از او صاحب دو فرزند بودم. امام مسجد نور به من گفت كه بهتر است يك نام اسلامى هم داشته باشم، آنها نام «بلال» را بر من گذاشتند. به تدريج شناخت بيشترى از اسلام به دست آوردم. با همسرم به اسپانيا آمديم و من او را به مسلمان شدن تشويق كردم؛ امّا او نپذيرفت و به هلند بازگشت و گفت كه ديگر به اسپانيا نخواهد آمد. من هم به او گفتم: من مسلمان شدهام و مسئوليت و مأموريتى را در آندُلُس براى خود قائل هستم و بايد به وظيفه خود در سرزمين مادرىام عمل كنم.
من با همسر هلندىام هيچ مشكلى نداشتم؛ اما او از اينكه شوهرش مسلمان شده بود، نزد دوستان و آشنايانش خجالت مىكشيد؛ زيرا آنها او را سرزنش مىكردند. در ذهنيت آنها، مسلمان شدن به معنى پذيرش يك تفكّر جهان سومى بود و تحمل آن برايشان سخت است.
اين نكته را بايد گوشزد كنم كه اگر من پيش از مسلمان شدنم با دنياى عرب آشنا مىشدم، هرگز مسلمان نمىشدم؛ زيرا جاذبههاى مسلمان شدن را در من از بين مىبرد؛ امّا من مسلمان شدم و دريافتم كه اسلام، هيچ ارتباطى با اعراب و سران