خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٧ - ٥/ ٤ خاطره اى از سفر به فيليپين«سرگذشت يك مبلغ توانمند مسيحى كه مسلمان شد»
بسيار بزرگ و وسيعى بود. او مرا به داخل اتاق برد و به جايى رسيدم كه پردههايى در آن آويزان بودند. به من گفت: روى صندلى بنشين.
صندلى بسيار زيبا و ويژهاى بود. همان طور كه نشسته بودم، با تعجب به چهره او نگاه مىكردم. مردى آراسته، قدى بلند، قوى هيكل و نيرومند، با محاسنى پر پشت و نوعى دستار بر سر بسته بود كه قبل از آن در هيچ كجا نديده بودم.
همان گونه كه با تعجب نگاه مىكردم به نظرم رسيد كه ممكن است رسول خدا صلى الله عليه وآله باشند، امّا بعد گفتم نه ممكن است نباشند و خود ايشان به من خواهند گفت.
ايشان همچنان حرفى با من نمىزدند تا اين كه دست راست خود را بالا برد و من مشاهده كردم كه پردهها باز شدند و نورى از آنجا به اطراف درخشيد. افرادى كه آنجا بودند خطاب به من گفتند: برخيز، برخيز.
من بلند شدم و شادمانه به آنها كه دورتر از من بودند نگاه كردم. صدايم زدند كه به سوى آنان بروم و من نزديكتر رفتم. پلههايى در آن طرف وجود داشت كه از من خواستند بر روى آن پلهها بروم و من اولين پله را رفتم. باز اشاره كردند بعدى و من گام دوم را برداشتم و همين طور ادامه پيدا كرد تا بر روى پله دوازدهم ايستادم و از من خواستند كه سخن بگويم. گفتم: چه بايد بگويم؟
اشاره كردند كه صحبت كن و من شروع به صحبت با اين جملات كردم كه: اشهدُ انْ لا اله الا الله، اشهدُ انَّ مُحمداً رسول الله ....
به ناگاه نورهايى شروع به درخشيدن كردند و من احساس كردم كه تمام وجودم در نور فرو رفته و اشك مىريختم و از خواب برخاستم. در بيدارى باز هم از آنچه در عالم رؤيا ديده بودم گريه كردم.
در مورد حادثه ترور و موضوعات مرتبط با آن و انگيزههاى آن توضيح بدهيد.
حادثه ترور اينجانب در شهر داوائو در ٢٩ اكتبر سال ٢٠٠١، كمى بعد از واقعه مركز تجارت جهانى در يازده سپتامبر رخ داد.