خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١١ - ٢/ ٨ نويد پيروزى ايران در جنگ تحميلى
اين خواب گذشت. يادم رفت تا امام رحمه الله مشرّف شدند نجف. مدتى طول كشيد. بعد از ديد و بازديدها كه ظاهراً يك سال از تشريففرمايى ايشان گذشته بود، روزى همين آقا عبد العلى[١] آمد منزل ما و گفت: آقا شما را كار دارند.
رفتم خدمت ايشان. در ديدارها رويه اوليه ايشان سكوت بود. حرفى نمىزدند تا ديگرى شروع كند. من سلام عليك و احوالپرسى كردم و گفتم: امرى داشتيد؟
ايشان مطالبى گفتند و من هم جواب دادم. نمىدانم چه مناسبتى داشت كه دفعتاً اين خواب به ذهنم آمد. به ايشان عرض كردم: آقا شما كه در بورسا بوديد، من خوابى ديدم، و خواب را عيناً نقل كردم.
وقتى نقل كردم، ايشان دستهايشان را به هم ماليد و گفت: «لا حول ولا قوّة الا بالله»، بعد هم گفت: جنگ مىشود.
براى من خيلى اعجابآور بود. آن موقع اصلًا صحبت اين چيزها نبود، اصلًا احتمال اين كه ايشان به ايران برگردد نبود، چه برسد ....
من اصرار كردم كه: آقا به چه مناسبتى در اين موقعيت و با اين وضعيت، چنين مطلبى مىفرماييد؟
من خيلى كنجكاوى كردم و فشار آوردم؛ ولى ايشان از گفتن استنكاف كردند. وقتى اصرارم زياد شد، ايشان تصميم گرفت كه بلند شود و از اتاق برود و با من صحبت نكند. بالأخره به اصرار من فرمودند: يك شرط دارد: به شرط اين كه تا وقتى من زنده هستم، اين را به كسى نگويى!
من گفتم: خدا مىداند اين خواب دفعتاً يادم افتاد.
فرمودند: اين، تخطيطى[٢] است كه پدرت براى ما كشيده و اين برنامه، مىشود و ما هم بايد برويم و جنگ هم مىشود و ما هم پيروز خواهيم شد.
[١]. اشاره به حجة الاسلام و المسلمين آقا عبد العلى قرهى كه در بيت حضرت امام فعاليت مىكرد و در جلسه آن شب هم حضور داشت.
[٢]. تخطيط: نقشه؛ نقشهكشى؛ تعيين حد و مرز.