خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٨ - ٤/ ٢ امداد غيبى به گمشده در راه جمرات
فرمود: تو در دو كيلومترى عرفاتى.
گفتم: حاج آقا! من نمىدانم. سواد ندارم. مرا ببخشيد.
پرسيد: رئيس قافلهات كيست؟
گفتم: رئيس قافله ما حاج آقاى خزاعى است.
گفت: ميل دارى به قافله برسى؟
گفتم: دنبال همان مىگردم.
از من خواست دستش را بگيرم. دستش را گرفته، بوسيدم. بوى خوشى داشت و بسيار معطّر بود. در دلم گفتم: عباس! تو تنگى نفس سختى دارى و عطر برايت مضر است. اين سخن كه از دلم گذشت. نگاهى به سينهام كرد؛ اما چيزى نگفت.
در اين حال از فاصله دور، به شُرطهاى اشاره كرد و پرسيد: او را مىبينى؟
گفتم: آرى.
اشاره به «بالون قرمزى» كه بالاى خيمههاى ايرانىها بود كرد و فرمود: آن را مىبينى؟
گفتم: آرى.
فرمود: آنجا چادرهاى شماست. دست مرا رها كن و برو.
دستش را رها كردم. فرمود: حالا دوباره نگاه كن!
ناگهان متوجه شدم كه در كنار خيمه خودمان هستم؛ اما ديگر او را نديدم. چندين بار بر سرم كوفتم كه چه نعمت بزرگى را از دست دادم. چرا نامش را نپرسيدم؟ ....
آقاى حاج عباس قاسمى افزود: پس از اين واقعه، ديگر دارو براى سينهام مصرف نكردهام و ناراحتى ندارم.