خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧ - ١/ ١ پيروزى حزب الله لبنان با عنايت حضرت فاطمه عليها السلام
موشك علامت مىدهد، ولى در آسمان چيزى پيدا نيست، شليك كردم، ناگاه ديدم چيزى در آسمان آتش گرفت، و با سرنشينها سقوط كرد![١]
اينجانب مايل بودم كه اين كرامت بزرگ را از زبان آقاى حاج ابوالفضل فرمانده عمليات جنوب بشنوم، تا اينكه در تاريخ ٤/ ١/ ١٣٨٨ (٢٦ ربيع الأول ١٤٣٠) در بازگشت از بازديدى كه از مناطق عملياتى جنگ ٣٣ روزه لبنان داشتم، موفق شدم در شهر «صور» با ايشان ديدار كوتاهى داشته باشم. وى از طريق مطالعه كتاب ميزان الحكمة با نام من آشنا بود. ضمن گفتگو او را شخصى آگاه و دوست داشتنى يافتم. به ايشان عرض كردم از موقعى كه جريان رؤياى شما را در ارتباط با چگونگى پايان يافتن جنگ تحميلى ٣٣ روزه از آقاى سيد حسن نصرالله شنيدم، مترصد بودم شما را زيارت كنم و اين ماجرا را از زبان شما بشنوم. ايشان به تفصيل ماجرا را به زبان عربى تعريف كرد كه ترجمه آن چنين است:
شب جمعه بود (پنجشنبه شب ١٩/ ٥/ ١٣٨٥ ١٥ رجب ١٤٢٧، سه روز مانده به پايان جنگ) از اتاقم به اتاق ديگرى رفتم تا نماز مغرب و عشا را بخوانم. برادرانم (فرماندهان جبهه) روزه مستحبى گرفته بودند و در اتاق ديگر بودند. من روزه نبودم با خود گفتم چند دقيقه استراحت كنم تا در افطار از آنها عقب نمانم. در همان مصلا دراز كشيدم. نفهميدم خوابم برد يا بيدار بودم، چون فرصتى براى خوابيدن نبود. در همين حال بين خواب و بيدارى متوسل به خانم زهرا عليها السلام شدم و درخواست شفاعت كردم.
ديدم حضرت زهرا عليها السلام در قسمت راست اتاق، در حدود دو متر فاصله از من ايستاده و خانم زينب عليها السلام هم در سمت راست ايشان ايستاده است. با خود گفتم: ديدن خانم زينب عليها السلام غمها را برطرف مىكند.
[١]. آنچه در متن آمده نقل به معناى ماجراست كه اينجانب پس از جلسهاى كه در محضر آقاى سيد حسن نصر الله بوديم، يادداشت كردهام.