حكمت نامه عيسى بن مريم - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩١ - ٥/ ١ دنيادوستى
ديد. يكى از آن دو را صدا زد. بچّه آهو نزدش رفت. عيسى عليه السلام آن را سر بريد و قسمتى از بدنش را بريان كرد و خودش و آن مرد خوردند.
سپس به بچه آهو فرمود: «به اذن خدا برخيز». بچّه آهو [زنده شد و] برخاست و رفت. پس به آن مرد فرمود: «تو را به آن خدايى كه اين معجزه را نشانت داد، قسم، به من بگو چه كسى آن گرده نان را برداشت؟!».
مرد باز گفت: نمىدانم.
سپس دوباره به راه افتادند تا به رودخانهاى رسيدند.
عيسى عليه السلام دست مرد را گرفت و هر دو بر روى آب رفتند و چون گذشتند، فرمود: «تو را به آن خدايى كه اين معجزه را نشانت داد، سوگند، به من بگو چه كسى آن گرده نان را برداشت؟!».
مرد باز گفت: نمىدانم. پس رفتند تا به بيابانى رسيدند و نشستند. عيسى عليه السلام مقدارى خاك يا تودهاى ريگ جمع كرد و فرمود: «به اذن خدا طلا شو!» و طلا شد. عيسى عليه السلام آنها را سه قسمت كرد و فرمود: «يك سوم از آنِ من؛ يك سوم از آنِ تو؛ يك سوم ديگر هم از آن كسى كه نان را برداشته است».
مرد گفت: من نان را برداشتهام.
عيسى عليه السلام فرمود: «همهاش از آنِ تو». و از آن مرد جدا شد. دو مرد در بيابان به او رسيدند و طلاها را با او ديدند. تصميم گرفتند آن مرد را بكشند و طلاهايش را بگيرند. مرد گفت: ميان خود سه قسمت مىكنيم؛ امّا فعلًا يك نفرمان به آبادى برود و غذايى بخرد. يكىشان را فرستادند. آن كه فرستاده شده بود با خود گفت:
چرا اين طلاها را قسمت كنم. در اين غذا زهر مىريزم و آن دو نفر را مىكشم، و چنين كرد. آن دو نفر هم گفتند: چرا بايد يك سوم طلاها را به او بدهيم؛ وقتى برگشت، او را مىكشيم و طلاها را ميان خودمان قسمت مىكنيم.
چون آن مرد برگشت، او را كشتند و غذا را خوردند و آن دو نيز مردند، و طلاها در بيابان باقى ماند و جسد آن سه مرد در كنار طلاها.