مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩٨ - معنای « بذاته » و « لذاته » در نزد صدرالمتألّهین
هر حیثیت و هر عنوان دیگری است. او موجود است از آن نظر که خودش، خودش است نه از آن نظر که ذاتش مقرون به حیثیتی است که آن حیثیت ملاک استحقاق و عنوان موجودیت است (واسطه در عروض و حیثیت تقییدیه) و نه از آن جهت که
در اینجا نوعی مجاز به کار رفته است. یا مثلًا به برف میگوییم سفید است، و حال آنکه با نظر دقیق فلسفی آنچه که سفید است خود «سفیدی» است نه «برف».
و یا میگوییم: «انسان موجود است» و حال آنکه از نظر دقیق فلسفی آنچه که موجود است وجود انسان است نه خود انسان (ماهیت انسان).
اگر گفته شود در صورتی که جالس سفینه حرکت نمیکند پس چرا ما حرکت را به او نسبت میدهیم؟ و همچنین اگر «برف» سفید نیست و تنها «سفیدی» سفید است چرا میگوییم «برف» سفید است؟ و ایضا در مورد انسان، اگر «انسان» موجود نیست بلکه آنچه موجود است «وجود» انسان است، پس چرا گفته میشود انسان موجود است؟
در جواب میگوییم: آندو به نحوی متلبّس به یکدیگر و دست در آغوش یکدیگرند که ذهن ما به خود حق میدهد که حکم «احد الملابسین» را به دیگری بدهد.
ثانیا در مورد «برف» و «سفیدی» و یا «انسان» و «وجود»، آندو به نوعی اتحاد وجودی دارند؛ یعنی از یک نظر «برف» «سفید» است و از نظر دیگر «سفید» «برف» است، و همچنین «انسان» «وجود» است و «وجود» «انسان» است؛ پس طبعا حکم «احد المتّحدین» به دیگری سرایت میکند و به عبارت دیگر هر جا که ذهن، نوعی «این همانی» میان دو شیء برقرار کرد و یکی از دو طرف اتحاد، حکمی داشت، طبعا آن حکم بر دیگری هم به نحوی صدق میکند.
پس معنی اینکه «ذات واجب تعالی موجود بذاته است» این است که صفت موجودیت بدون وساطت هیچ واسطه و هیچ «حیثیت تقییدیهای» از خود اوست؛ یعنی اینطور نیست که ذات حق با چیزی متحد است که آن چیز واقعا و حقیقتا متصف به وجود است، بلکه آن چیزی که واقعا و حقیقتا موجود است و موجودیت از صمیم ذات و حاقّ حقیقت او انتزاع میشود خود ذات حقّ است.
به عبارت دیگر ذات حق موجود است نه به این معنی که ذاتی است و وجودی و آن ذات متصف به صفت وجود است، بلکه به این معنا که ذات او عین وجود و عین واقعیت است. علیهذا فرض نیستی برای او از قبیل فرض نیستی برای اشیاء دیگر نیست، بلکه از قبیل فرض نیستی برای خود هستی است، یعنی از این قبیل است که فرض کنیم هستی در عین اینکه هستی است و متن واقعیت را تشکیل میدهد، در همان حال نیست باشد، که این عین اجتماع نقیضین است.
بنا بر این وقتی میگوییم «ذات واجب الوجود، واجب الوجود لذاته است» یعنی علت خارجی ندارد و به اصطلاح دیگر، واجب الوجود بدون وساطت «حیثیت تعلیلیه» موجود است؛ و وقتی میگوییم «واجب الوجود، واجب الوجود بذاته است» یعنی واسطه در «اتصاف» ندارد و یا به اصطلاح دیگر، واجب الوجود بدون وساطت «حیثیت تقییدیه» موجود است.
بیت حاجی سبزواری:
ما ذاته بذاته لذاته | موجود الحقّ العلی صفاته | |