درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٩ - تقسیم چهارم
تصورمان نظیر تصوری باشد که غالباً فرنگیها دارند. بسیاری از فرنگیها تصورشان از محرک بودن ماوراء طبیعت نسبت به طبیعت این است- و خیال کردهاند دیگر الهیون هم نظرشان این است- که قوهای در ماورای طبیعت وجود دارد که با یک انگشتی که به طبیعت میرساند طبیعت را به حرکت در میآورد. مثل همان مثال عامیانهای که میگویند عالم طبیعت حکم چرخ یک پیرزن را دارد و ماوراء الطبیعه یعنی آن دستی که این چرخ را به حرکت درمیآورد. این که میشود همان «محرک علی سبیل المباشرة»، چون معنایش این است که طبیعت در ذات خودش مثل همان چرخ نخریسی امری ساکن است و یک نیروی خارجی میآید این شیء ساکن را حرکت میدهد و حرکت را عارض آن میکند. اغلب فرنگیها تصورشان این گونه است و مدعی هستند که ارسطو هم که قائل به محرک اول بوده چنین نظری داشته است [١] و [٢].
[١]. سؤال: اگر رابطه محرک اول با عالم از قبیل رابطه یک پیرزن با چرخ ریسندگی نیست پس حدیث «علیکم بدین العجائز» را چه میکنید؟.
استاد: ما در مقدمه جلد پنجم اصول فلسفه گفتهایم که اولًا حدیث بودن این جمله به هیچ شکل مسلّم نیست بلکه شاید خلافش مسلّم است. میگویند این سخن سفیان ثوری است و این را به شکل بسیار ضعیفی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند.
همانطور که بعضی از اساتید ما میفرمودند اگر این حدیث هم باشد باید دید مفهومش چیست. بعضی از «علیکم بدین العجائز» این را فهمیدهاند که معتقَدات شما باید در کیفیت، شبیه معتقدات پیرزنها باشد. چنین چیزی قطعاً مقصود نیست چون معنایش این است که سطح معرفت باید پایین باشد.
پیرزن اعتقادش این است که خدا یک قلمبه نور در بالای آسمانهاست. آیا همه باید همینطور معتقد باشند؟! پیرزنها در مورد خدا چه جور فکر میکنند؟ آنها غالباً مانند «مجسّمه» فکر میکنند. اگر این طور باشد پس امیرالمؤمنین علیه السلام اولین متخلف از «علیکم بدین العجائز» است که آن همه سطح معرفت در مورد خدا را بالا برده است. پس اگر این جمله واقعاً حدیث باشد مقصود این نیست که محتوای فکر شما همان محتوای فکر عجائز باشد بلکه مراد «کیفیت احتوا» است؛ یعنی همانطور که یک پیرزن در اعتقاد خودش جزم دارد و دیگر شک نمیکند شما هم همینطور باشید.
مرحوم میرزای قمی که در همین قم بود خیلی مورد ارادت مردم بود گویی که مردم او را میپرستیدند.
یکی از این رعیتها و زارعها که دیگر فدوی میرزا بود، آرزو میکرد که روزی میرزا پا به خانه او بگذارد. روزی میرزا به کلبه او رفت. میرزا میخواست او را امتحان کند. به او گفت آیا اگر من فرمان بدهم که تو همه مزرعهات را به فلان کس بده میدهی؟ گفت: به روی چشم، هرچه بگویید اطاعت میکنم. میرزا کم کم حرف را کشید به اینکه اگر من بگویم زنت را طلاق بده میدهی؟ گفت: هرچه شما امر بفرمایید. گفت اگر بگویم این فرزندت را به کلی طرد کن آیا این کار را میکنی؟ گفت: هرچه شما امر کنید. میرزا گفت: اگر من به تو بگویم اصلًا خدایی نیست و دین هم دروغ است چه میگویی؟! مرد روستایی یکدفعه برافروخته شد و گفت: اگر از این فضولیها کنی با همین بیل سرت را خرد میکنم!