درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٤ - ماده فلسفی و ماده فیزیکی
تحققش به تحقق فصل است، بلکه به تبع تحقق فصل است، نه اینکه جنس تحققی دارد و بعد آن چیزی که مناط فصلیت است در خارج عارض آن میشود.
مثلًا نسبت رنگ را که جنس است با انواعش مثل سرخی و سفیدی، یا عدد را که جنس است با انواعش مثل عدد دو، سه یا چهار بسنجید. این عددی که جنس است آیا اینطور است که در مرتبه اول (اولِ زمانی را نمیگوییم) عدد تحقق پیدا میکند و بعد بر این عددِ تحقق یافته، دوتا بودن و یا سه تا بودن عارض میشود؟ یا نه، عدد یک مفهوم مبهمی است که تحققش به تحقق مثلًا دو تاست و اینطور نیست که اول عدد محقق بشود و بعد بر این عددِ تحقق یافته دو تا بودن یا سه تا بودن عارض شود؟ عدد، چیزی است مبهم الوجود که نمیتواند یک وجود تمام داشته باشد.
همیشه وجودش در ضمن یک نوع است، در ضمن یک فصل و مضمَّن در آن است و لذا به آن «ماهیت ناقص» میگویند، یعنی ماهیتی که نمیتواند به خودی خود تحقق داشته باشد.
ماده فلسفی و ماده فیزیکی
ماده و صورت هم همینطور است. البته مادهای که فیلسوف از آن تصوری دارد، غیر از مادهای است که مورد نظر علمای طبیعی است و ایندو تفاوت اساسی دارند.
مادهای که علمای طبیعی در نظر دارند امری است که از خودش وجود مستقل دارد و بعد چیزی عارضش میشود. چنین مادهای از نظر فیلسوف مجموعی از ماده و صورت است. از نظر فیلسوف، ماده یعنی یک وجود ناقص که امکان تحقق جز در ضمن صورت ندارد شعری دارد حاجی در منظومه منطق:«و الجنس مغمورٌ بکلّ الاوعیه». جنس حقیقت مبهم لامتحصلی است که تحصلش به تبع فصل است و از خودش تحصلی ندارد. فخر رازی خیال کرده که وقتی میگویند «ماده»، این ماده خودش وجود مستقلی دارد مانند گِل. گل قبلًا وجود دارد و بعد به این گلی که قبلًا وجود داشته شکل میدهند. شکل عرض است و گِل قطع نظر از این شکل از خودش تعین و تحقق دارد. اما ماده مبهمتر و لامتحصلتر از اینهاست.
برای تبیین این مطلب مثال به حروف تهجّی شاید از بهترین مثالها باشد. اگر بپرسند حروف تهجی چیست، میگویید الف، ب، پ، ت، الی آخر. «الف» اسم چیست؟ آیا الف اسم «ا» است؟ آیا «ا» الف نیست؟ آن هم الف است. «ا» چطور؟ آن هم الف است. همه اینها الف هستند. پس در الف بودن فتحه داشتن شرط نیست و الّا الف مضموم الف