درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٣ - فصل ١٦
من الرجال کان إمکان وجودهم. فبهذا ینحلّ شبهة من یقول إنّ الموجود کیف یکون مضافاً إلی المعدوم؛ فإنّ حد المضاف کون الشیء بحیث إذا عقل عقل معه اتصاف إلیه، و إن قیل [١] إنّ سعة الحوض و صحن الدار کل منهما معنی وجودی و القوة معنی عدمی کان کل منهما [٢] بالقیاس إلی ما یسعه و هو الماء مثلا لا إلی الوجود هو معنی عدمیاً، و القوة التی هی بالاطلاق معنی عدمی هی مایکون بالقیاس إلی الوجود مطلقاً [٣].
تنبیه إنّ بعض الحوادث یکون إمکان وجوده بأن یکون موجوداً فی المادة، و بعض الأشیاء یکون إمکان وجوده بأن یکون مع المادة لا فیها؛ فالأول کالصور الجسمیة [٤] و الثانیة کالنفوس الإنسانیة [٥] لیس وجودها فی المادة ولکن مع المادة کما ستعلم فی علم النفس، و المادة هی المرجحة لوجود النفس علی عدمها [٦] إذ کل ما هو ممکن الوجود فقوته علی الوجود و العدم سواءٌ؛ فیجب أن یکون له سبب مرجّح یمیله إلی أحد الطرفین [٧]، لأنّ الواهب جواد یکفیه أقل
امکان گنجایش این مقدار از آب را دارد. میخواهد بگوید این رابطه میان حوض و آبی که الآن معدوم است فقط در عالم عقل و ذهن ماست.
[١]. این «إن قیل» ربطی به مسئله اضافه به معدوم ندارد. میگوید مقایسه میان سعه و گنجایش حوض با قوهای که در اشیاء هست مع الفارق است، چون سعه، امری وجودی است در حالی که قوه امری عدمی است. جواب میدهد که سعه هم به یک اعتبار، امر عدمی است و به یک اعتبار امر وجودی است و قوه هم به یک اعتبار، امر وجودی و به یک اعتبار امر عدمی است. وقتی میگوییم در نطفه قوه انسانیت هست، این قوه به اعتبار فعلیت انسانیتْ امری است عدمی، ولی خودش فی نفسه یک امر وجودی است؛ اضافه یک امر موجود در خارج است. اگر سعه حوض را از این جهت در نظر بگیریم که این امکانِ آن آب است که فعلیت ندارد، این امری است عدمی، ولی اگر سعه را فی حد ذاته در نظر بگیریم خودش یک صفت وجودی است.[٢]. این عبارت هم خالی از تشویش نیست. در بعضی از نسخهها که شاید تصحیح ذوقی باشد به جای «کان کل منهما»، «کان الجواب أنّ کلًا منهما» و به جای «هو معنی عدمیاً»، «معنی عدمی» آمده است. در برخی نسخ دیگر «کان الجواب» ندارد ولی «هو» هم ندارد. «هو» به هرحال زائد است. در هر صورت «کان کل منهما» نمیتواند از نظر معنا جواب «و إن قیل» باشد.[٣]. میگوید آن قوهای که شنیدهاید عدمی مطلق است آن است که به وجود مطلق نسبت میدهیم. آن، امکان ذاتی است که گاهی به آن قوه هم اطلاق میکنیم.[٤]. و همچنین مانند اعراض.[٥]. قید «الانسانیة» برای خارج کردن نفوس حیوانی نیست، چون مرحوم آخوند در باب نفوس حیوانی قائل به نوعی تجرد است.[٦]. نقش ماده برای نفس، نقش مرجّحیت است نه نقش محلیت.[٧]. گفتیم (ص ٢١٧) که این حرف قابل مناقشه است.