درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٠ - تقسیم چهارم
(خنده حضار). او در عقیده خودش آنقدر راسخ است که اگر همان کسی که حاضر است به فرمان او از زن و بچه و مال و هرچه که دارد دست بکشد به او بگوید از این اعتقاد، خودت را تخلیه کن، با بیل میزند و سر او را خرد میکند.
اگر «علیکم بدین العجائز» ی باشد، مقصود این است که کوشش کنید در کیفیت یقین در این حد باشید نه اینکه متیقنتان نظیر متیقن پیرزنها باشد. پیرزن خیال میکند که خدا در بالای آسمانها با دستش عالم را حرکت میدهد. آیا از ما خواستهاند همینطور فکر کنیم؟ اگر این جمله حدیث باشد قطعاً چنین چیزی مقصود نیست.
(٢). در اینجا این سؤال مطرح میشود که آیا ارسطو خدا را فقط به عنوان محرک اول میشناسد؟
[فلاسفه اسلامی] معتقدند که ارسطو موحد بوده است، یعنی ارسطو خدا را، هم خالق عالم میداند و هم محرک عالم و محرک بودن خداوند با موجد بودنش دو مطلب نیست.
بسیاری از غربیها این دو مسئله را تفکیک نکردهاند. آنها فکر کردهاند که محرک اول که عالم را حرکت میدهد به همان شکلی است که یک پیرزن چرخی را به حرکت درمیآورد:
از آن چرخی که گرداند زن پیر.
قیاس چرخ گردنده همی گیر.
از نظر آنها ارسطو خدا را آن موجودی میداند که این دستگاه موجود عالم را به گردش درمیآورد.
خصوصاً چون ارسطو ماده عالم را قدیم میدانسته است میگویند ارسطو ثنوی بوده است نه موحد، یعنی او قائل به دو مبدأ برای عالم بوده است: یکی مبدأ فاعلی که برای عالم، ایجاد صورت و ایجاد حرکت میکند، و دوم مبدأ مادی، که آن مبدأ مادی همان چیزی است که این صورتها و حرکتها را که از ناحیه مبدأ فاعلی است میپذیرد. ولی همانطور که خود خدا مخلوق هیچ قوهای نیست، خود ماده هم مخلوق هیچ قوهای نیست. تصور اکثر فلاسفه غربی درباره ارسطو همین ثنویت است که ریشهاش همین است که عرض کردم.
پس یک نظریه این است که ارسطو واقعاً ثنوی بوده است همانطور که فرنگیها او را ثنوی میدانند.
طبق این نظر ارسطو به این نکته نرسیده بوده است که خدا که محرک اول عالم است، محرک عقلی است که محرکیتش عین ایجاد است و چون به این مطلب نرسیده بوده واقعاً ثنوی بوده است و فلاسفه اسلامی به یک محمل صحیحی کلام او را توجیه کردهاند. نظر دیگر این است که ارسطو خودش این مطلب را واقعاً درک کرده است و فرنگیها حرف ارسطو را درست درک نکردهاند. کدام یک از این دو نظر درست است؟.
شاید بهطور جزمی نشود اظهارنظر کرد، ولی بعضی قرائن که خود فرنگیها هم آنها را از ارسطو نقل کردهاند نشان میدهد که غربیها در فهم کلام ارسطو اشتباه کردهاند، زیرا طبق ثنویتی که غربیها برای ارسطو قائل هستند ماده امری است قدیم بالذات و خودش یک مبدأ و یک اصل است و بنابراین آن مبدأ باید یک امر بالفعل باشد، یعنی از قبیل مادهای باشد که فیزیک آن را میشناسد و حال آنکه مادهای که در فلسفه ارسطو آمده و خود او هم به این مطلب تصریح دارد نمیتواند مبدأ باشد، چون قوّه محض است و امری است در حد نیستی، یعنی چیزی نیست؛ امری است که اصلًا وجودش تابع وجود فعلیت است. بنابراین نمیشود صورت، مخلوق باشد و آن مخلوق نباشد؛ صورت معلول باشد و ماده معلول نباشد. اگر ما تعریفی را که فلسفه ارسطو از ماده کرده دقیق بررسی کنیم میبینیم همان