پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٧٠ - مقدّمه
پيامبر گرامى، بسيارى از آنان، به عمق و جوانب گوناگون آموزههاى اسلام هنوز دست نيافته و از اسلام جز اقرار زبانى به توحيد و نبوّت و ... بهرهاى نداشتند؛ [١] به عهده كسانى وانهد كه مدّعى ايمان بودند امّا خداوند در توصيفِشان فرمود:
«قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمنُ فِى قُلُوبِكُمْ». [٢]
بگو: ايمان نياوردهايد بلكه بگوييد: اسلام آوردهايم؛ و هنوز ايمان در دلهايتان راه نيافته است. [٣]
[١]. على عليه السلام فرمود: وَلَيسَ كُلُّ أصْحابِ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله مَنْ كانَ يَسْأَلَهُ وَيَسْتَفْهِمُهُ حَتّى انْ كانُوا لَيُحِبُّونَ أنْ يَجِيءَ الْاعْرابيُّ وَالطَّارِئُ فَيَسْأَلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ حَتّى يَسْمَعُوا؛ همه ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان نبودند كه از او چيزى پرسند و دانستن آن را از او خواهند، تا آنجا كه دوست داشتند عربى بيابانى كه از راه رسيده، از او چيزى بپرسد و آنان بشنوند، (نهج البلاغه، خطبه ٢١٠).
[٢]. حجرات، آيه ١٤.
[٣]. ابن ابى الحديد، درباره مسأله خلافت و جريان سقيفه و شورا، گويد: از ابوجعفر، يحيى بن محمد علوى، نقيب بصره، هنگامى كه اين خطبه (خطبه ١٦٤) را پيش او مىخواندم، پرسيدم: منظور على عليه السلام از اين سخن كه فرمود: «فَانَّها اثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْمٍ وَسَخَتْ عَنْها نُفُوسُ آخَرِينَ؛ خلافت چيز برگزيدهاى بود كه نفسهاى گروهى بر آن بخل ورزيد و نفسهاى قوم ديگر آن را بخشيد و از آن گذشت» چيست؟ و آن قومى كه آن مرد اسدى گفته است: «چرا و چگونه قوم شما، شما را از اين مقام (امامت) بازداشتند، و حال آن كه شما بدان سزاوارتريد؟» كيستند؟ آيا منظور آن حضرت روز سقيفه است يا روز شورا! ابوجعفر كه خدايش رحمت كناد با آن كه شيعه و علوى بود مردى با انصاف و سخت خردمند بود، گفت: منظور ايشان روز سقيفه است. گفتم دل من به من اجازه نمىدهد (دل من راضى نمىشود) كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين تصور كنم كه با پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت ورزيده، و نص و تصريح او را رد كنند و ناديده انگارند. نقيب گفت: من هم روا نمىدارم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دهم: امر امامت را مهمل داشته و مردم را سرگشته و بيهوده رها فرمايد و حال آن كه هيچگاه از مدينه بيرون نرفت مگر آن كه اميرى بر آن گماشت. و اين كار در حالى صورت مىگرفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود و از مدينه هم چندان دور نبود. چگونه ممكن است براى پس از مرگ خود كه ديگر قادر به تدارك آن چه پيش آيد نيست، كسى را امير نكند، (شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج ٩، ص ٢٤٨).
عبداللَّه عمر فرزند خليفه دوم، به پدر خود گفت: مردم مىگويند تو نمىخواهى كسى را جانشين خود قرار دهى! اگر تو ساربانى يا چوپانى مىداشتى و او نزد تو مىآمد و شتران يا گوسفندان تو را همين گونه رها مىكرد، تو مىگفتى اين چوپان مقصّر است، در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهمتر است. اى پدر! چون به نزد خداى- عزّ وجلّ- رسى، چه پاسخ دهى، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشى؟! (الغدير، ج ٧، صص ١٣٢ و ١٣٣).
عايشه به عبداللَّه بن عمر، گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت (عمر) برسان و بگو، امت محمد را بىسرپرست رها مكن. كسى را در ميان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمه بى شبان وا مگذار؛ چرا كه مىترسم آشوب بر پا شود (الامامة والسياسة، ج ١، ص ٢٨). معاوية بن ابى سفيان، هنگامى كه مىخواست مثل يزيدى را، در ميان مسلمانان به خلافت برساند، به همين حكم عقلى مسلّم چنگ زد و گفت: من هراسناكم از اين كه امت محمد را، پس از خود، چون رمهاى بىشبان رها كنم (همان، ج ١، ص ١٥١).
شگفتا كه عبداللَّه عمر و عايشه و مهمتر از اين دو، معاوية براى امت و بىسرپرست ماندن امت- آن هم پس از قِوام يافتن اسلام- نگرانند و دل مىسوزانند، امّا خداوند و پيامبر او، به اين امر مهمّ و حياتى توجه ندارند. و در روزگارى كه هنوز اسلام، مكتبى تازهپاست، محمد صلى الله عليه و آله آن را همين گونه رها مىكند و مىرود ...؟ «تَعالى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُهُ سُفهاها».