پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٥٢ - آن چه خداى خواهد، همان شود!
٥. سيد محسن امينِ جبل عاملى، مىنويسد: عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه فرزند زبير به حضور امام عليه السلام در آمدند و از آن حضرت خواستند تا از سفر به سوى كوفه بازايستد. امام عليه السلام در پاسخ آنها فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا به كارى فرمان داده است كه ناگزير از انجام آنام. [١]
عبداللَّه بن عباس پس از شنيدن اين پاسخ در حالى كه «واحسيناً» مىگفت از نزد امام عليه السلام بيرون شد.
٦. و همو مىنويسد: پس از عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه فرزند زبير، عبداللَّه فرزند عمر (خليفه دوم) به حضور آمد و از امامخواست تا با گمراهان (يزيد و يزيديان) سازش كرده و از كشتن و كشته شدن (جنگ) دورى گزيند. امام حسين در پاسخ او فرمود:
اى اباعبدالرحمن آيا نمىدانى كه از پستى دنيا همين بس، كه سر يحيى فرزند زكريا را براى نابكارى از نابكاران بنى اسرائيل پيشكش آوردند؟ تا آنجا كه فرمود: به خدا سوگند، اگر در هر لانهاى باشم بيرون كشند تا بكشند. به خدا سوگند، هم چنان كه يهوديان حريم روزِ «شنبه» را شكستند، حريم مرا بشكنند. به خدا سوگند، تا خون مرا نريزند رهايم نكنند، و چون چنين كردند، خداوند كسى را بر ايشان چيره گرداند كه خوارشان كند، خوارتر از كهنه حيض. [٢]
حاصل سخن اينكه، امام حسين عليه السلام به همه كسانى كه او را از رفتن به سوى كربلا و رويارويىِ با فرزندان ابوسفيان و پيروانِشان برحذر مىداشتند فرمود:
[١]. لواعِجُ الاشجان، ص ٧٢.
[٢]. همان، ص ٧٣.