پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٦١ - فصل ششم امامت و آگاهى از علمِ غيب
گورها مىپرداختند و كفها براى اجسادشان كفن مىبافتند. گردنكشان، با مرگ دست و گريبان شدند و از ضربتهاى موج، پاسخ سُخريّههاى خود را دريافت مىكردند، تا سرانجام به ناكامى جان سپردند. نوح از عرشه كشتى نگاهى به دريا افكند و فرزندش «كنعان» را كه به بدبختى و كفر گرفتار شده و دست از دامن پدر برداشته بود، ديد كه گريبانش به دست مرگ و موج افتاده و بيهوده دست و پا مىزند، تا مگر خود را به تپهاى رساند، يا دست در دامن كوهى بلند زند. امّا مرگ از كوه و غرق شدن، از تلّ و تپه، به او نزديكتر است. نوح به حكم غريزه، بر فرزند خويش رقّت گرفت و بر بيچارگى و درماندگىاش رحمت و شفقت آورد. او را ندا دَرْ داد، تا مگر در اين لحظه خطرناكِ مردافكن، نداىاش به گوش دل بشنود و به ايمان روى آوَرَد. از اين رو، فرياد برآورد: فرزند عزيزم، به كجا مىروى؟ از هر جا و به هر جا كه بگريزى در آغوش قضا و اراده خدائى. ايمان آور و آهنگ كشتى كن، تا در سلك خويشان خود و مؤمنان، درآيى و خود را، از مرگ بِرَهانى. لحظهاى به خويش آى و از كافران خيرهسر مباش. فرزند نوح هنوز گرفتار كبر و نخوت بود و خيرخواهى پدر را به هيچ مىگرفت و گمان مىكرد كه بازوى ناتوان بشر، تابِ كُشتى و ياراى هماوردى با قضا و قدر الهى را دارد. براى همين، در جواب پدر گفت: به زودى به كوهى پناه مىبرم كه مرا از آب نگاه دارد.
|
همچو كنعان سر ز كَشتى وا مَكَش |
كه غرورش داد نفسِ زير كش |
|
|
كه: بر آيم بر سرِ كوهِ مَشيد |
منّتِ نوحم چرا بايد كشيد؟ |
|
|
كاشكى او آشنا نآموختى |
تا طمع در نوح و كشتى دوختى |
|
|
كاش چون طفل از حِيَل جاهل بدى |
تا چو طفلان چنگ در مادر زدى |
[١] نوح كه فرزند را اين چنين گرفتار غرور و دچار موج و در كام مرگ مىديد، بانگ برآورد كه: امروز از فرمانِ- عذاب- خداى هيچ
[١]. مثنوى، دفتر چهارم، ابيات ١٤١٠- ١٤١٥.
|
همچو كنعان سر ز كَشتى وا مَكَش |
كه غرورش داد نفسِ زير كش |
|
|
كه: بر آيم بر سرِ كوهِ مَشيد |
منّتِ نوحم چرا بايد كشيد؟ |
|
|
كاشكى او آشنا نآموختى |
تا طمع در نوح و كشتى دوختى |
|
|
كاش چون طفل از حِيَل جاهل بدى |
تا چو طفلان چنگ در مادر زدى |